تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
ناقادر خود فعل محال است ، چون باتفاق بارى [ تعالى ] فاعل است درست شد كه قادر است . باز گفت : « حى » . خداى تعالى حى است ، از بهر آنكه علم و قدرت نبود مگر صفات حى ، و روا بود حى ناقادر و ناعالم چون ديوانه و طفل ، لكن روا نبود عالم قادر مگر حى . و اصل حيات است ، پس علم است ، پس قدرت است . و اين ترتيب در صفات خداى تعالى نيست كه او خود هميشه حى و عالم و قادر بود ، و هميشه چنين باشد . صفتى از آن او بر صفتى تقدم ندارد . لكن آنچه ما گفتيم كه اصل حيات است ، دگر علم ، دگر قدرت ، در ترتيب اثبات گفتيم نخست حيات ثابت بايد كردن تا آنگه علم ثابت شود ، كه تا حيات نبود علم نبود ، و نخست علم ثابت بايد كردن تا باز قدرت بود ، از بهر آنكه تا عالم نبود به چيزى قادر نبود ، و چون فعل موجود آمد درست شد كه حى است . و چون آن فعل محكم متقن آمد درست شد كه عالم و قادر است ، چه از ناحى فعل روا نيست ، و از جاهل عاجز فعل محكم متقن روا نيست . و چون همه فعلهاى بارى تعالى محكم و متقن است دليل گشت بر آنكه حى است و عالم است و قادر . باز گفت : « باقى » . خداى تعالى باقى است . باق بلا نهاية . چنان كه قديم است بلا نهايه ، و چنان كه تقدم او را اول نيست . بقاى او را آخر نيست . چه باقيها بر دو وجه بود يكى آنكه به ثانى وقت بقا يابد . چون بقاى بعضى محدثات از پس بعضى ، اين باقى باشد مقيد ، همچنان‌كه قديم مقيد . و يكى قديم باشد بلا آخر ، و اين باقى باشد مطلق ، همچنان‌كه قديم مطلق ؛ و اين خدا باشد و صفات او ، كو را آخر نيست ؛ همچنان‌كه او را اول نيست . و بدان دليل كه بىاولى درست شد هم بدان دليل بىآخرى درست شد . از بهر آنكه بر قديم فنا روا نبود . اگر او را آخر روا بودى اول نيز روا بودى . از بهر آنكه چون چيزى را اول نهادى پيش از اوليت ، معدوم بوده باشد . و چون آخر نهادى بعد از آخريت ، عدم باشد . و چون در يك طرف عدم بر او جائز گشت ، در ديگر طرف هم جائز گردد . چنان كه من محدثم