را ياد كردى تا به دو نظاره كردى به راحت افتادى . وگر به گرسنگى يوسف را ياد كردى از طعام مستغنى گشتى .
ابو الحسن علوى شاگرد ابراهيم خواص گويد روزى ابراهيم مرا گفت : اى پسر ، جايى مىروم ، با من مساعدت كنى ؟ گفتم كنم ، اما بايد كه شيخ بيرون رود و بر در دروازه منتظر من مىباشد ، تا من به خانه روم و پا فزار درپوشم و بيايم . چون به خانه رفتم خايگينه كرده بودند . پارهاى بخوردم و بر اثر پير برفتم . چون به دو رسيدم هر دو به هم مىرفتيم . آبى عظيم در پيش آمد . ابراهيم پاى بر روى آب نهاد و برفت . من نيز توكل كردم و پاى بر آب نهادم . به آب فرورفتم . ابراهيم روى واپس كرد و گفت : اخذت العجة برجلك .
و اما ابو على الاوارجى . قال هرب اكثر الخلق من حمل اثقال الصبر فالجئوا الى الطلب و الاسباب و اعتمدوا عليها كانها لهم ارباب .
گفت : خلق از گرانى صبر بگريختند . ايشان را به طلب و اسباب بربستند . بر اسباب اعتماد كردند . پندارى اسباب خداى ايشان [ است ] . يعنى در زير بار حق صبر نكردند ، تا بندگى كردن حق ايشان را عز بودى . حق تعالى عقوبت اين را ايشان را به طلب اسباب مشغول كرد تا ذل بندگى خلق كشيدند . وگر عز بندگى حق كشيدندى خلق خود به ذل بندهء ايشان گشتى . و اعتماد بر اسباب كردند . پندارى اسباب خداوند ايشان [ است ] .
معنى اين سخن آن است كه حق تعالى همه چيزها را از بهر خدمت آدميان آفريده است تا خادم ايشان باشد و آدمى مخدوم . از بهر آنكه مخدومى صفات ربوبيت است و خادمى صفات عبوديت .
پس ترا امر است كه خادم من باش تا من ترا خداوند باشم ، و ديگران خادم تو باشند و تو خداوند ايشان . پس تو خويشتن را محل خداوندى نپسنديدى و به خدمت خادمان خويش مشغول گشتى ، تا خادمان تو مخدوم تو گشتند ؛ و تو كه مخدوم ايشان بودى خادم ايشان گشتى .
و اما ابو بكر محمد بن موسى الواسطى . قال الاكابر يخافون القطع و الاصاغر يخافون العقوبة . فخوف الاكابر اقطع لانه ما دام للنفس فى النفس من رعوناتها فليس بمحسن . گفت : خوف عام از
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: محمد روشن
ص٢٣١