مشغول باشد . چون سر خود را به چيزى مشغول ديدند محبت با عداوت ، بترسند كه نبايد كز حق محجوب گردند . پس تكلف كنند به ازالت آن شكل تا سر از بهر حق تعالى فارغ بماند .
و اما ابو اسحاق ابراهيم بن احمد الخواص . سئل عن المحبة فقال محو الارادات و احتراق جميع الصفات و الحاجات . گفتند محبت چه باشد . گفت : پاك كردن همه مرادها تا [ در ] سر او جز دوست هيچ مراد نماند . از بهر آنكه از دوست مراد طلب كردن با خويشتن صحبت [ 62 الف ] كردن است نه با دوست .
و معنى در اين آن است كه محبت به حقيقت آن باشد كه به هيچ معنى زائل نگردد . چون محب مراد طلب كند [ از ] دوست از دو بيرون نباشد : يا بيابد يا نيابد . اگر بيابد وجود مراد در محبت سيرى بار آرد ؛ و سيرى در محبت كفر است . وگر مراد نيابد از بهر نايافتن مراد برگردد . وز محبت برگشتن شرك است . خلق از همه بلاها گريزاناند . و هيچ بلا از محبت بزرگتر نيست و محبان محبت را جويان . و هرچند بيش يابند عطش بيش افزايد .
و اما احتراق صفات و حاجات آن باشد كه چون محبت حقيقت گردد ، محب نيز به صفت خويش قايم نگردد ، لكن صفت دوست او را صفت گردد . چنان كه در خبر آمده است از پيغمبر عليه السلام كه :
يقول الله تعالى ما تقرب الى عبد به مثل اداء ما افترضت عليه و لا يزال يتقرب الى بالنوافل حتى احبه فاذا احببته كنت له سمعا و بصرا و يدا و لسانا و قلبا فبى يبصر و بى يسمع و بى يبطش و بى ينطق و بى يعلم .
و اين چنان است كه كودك طفل كه حواس او عامل نيست و جوارح او از كار كردن عاجزند ؛ غلبات محبت حواس پدر و مادر را حواس او گردانيده است ؛ و جوارح مادر و پدر را جوارح او گردانيده است .
و در قصهء زليخا چنين آوردهاند كه چون محبت بر او غالب گشت همه صفات او يوسف گشت . به وقت سرما ذكر يوسف بر زبان راندى ، تا به يوسف نگه كردى خوى از او روان گشتى . وگر به گرما يوسف
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: محمد روشن
ص٢٣٠