تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
مظالم خلق دارى ، صحبت ما با خصومت راست نيايد . اگر جايى امير بوده‌اى برو و خصمان را خشنود كن . او گفت : من امير واسط بودم . به شهر واسط رفتم و شهر و روستا دربه‌در بگشتم و حلالى بخواستم . و چهار سال مرا در آن روزگار رفت . پس با نزديك جنيد آمدم . گفتم در تو جاه مانده است . صحبت ما با جاه راست نيايد . برو و گوگردفروشى مىكن يك‌چندى تا جاه از خويشتن بيفگنى . گفت سالى گرد بغداد مىگشتم و گوگردفروشى مىكردم . هرچه شبانگاه بياوردمى به دو دادمى ، و او به درويشان دادى و مرا همه شب گرسنه بگذاشتى . چون سالى برآمد ، مرا گفت : گوگردفروشى نوعى است از تجارت ، و او را نيز بعضى جاه است ؛ تا همه جاه از تو ساقط نشود صحبت ما را نشايى . برو و سالى گدايى مىكن . برفتم و هر روزى گدايى مىكردم و آنچه مىيافتم شب را به دو مىدادم و او بر درويشان تفرقت مىكرد و مرا گرسنه مىخوابانيد . چون سال تمام گشت گفت به صحبت راه دهم ترا لكن به يك شرط كه خادم اصحاب تو باشى . سالى اصحاب را خدمت كردم . مرا گفت يا ابا بكر ، اكنون حال نفس تو به نزديك تو چيست ؟ گفتم : انا اصغر خلق الله فى عينى قال الآن صح ايمانك . و سئل الشبلى عن المعرفة ، قال المعرفة ثلث معرفة الله و معرفة النفس و معرفة الوطن فمعرفة الله يحتاج الى دوام ذكره و معرفة النفس يحتاج الى قضاء الفرائض و معرفة الوطن يحتاج الى الرضا بقضائه و احكامه . و سئل الشبلى لم سميت الصوفية صوفية قال لبقيا بقيت عليهم من نفوسهم و لو لا ذلك لما لاقت بهم الاسماء و لا تعلقت . گفت : صوفيان را از بهر آن صوفى خوانند كه در ايشان بقيتى از نفس ايشان مانده است ، اگر آن بقيت نماندستى اين نام درخور ايشان نيستى . معنى اين سخن آن است كه حقيقت تصوف آن است كه او را نه حال بود و نه وقت . يعنى در يك خطرت بر يك حال و بر يك صفت نماند . به هر خطرتى و لحظتى چندان پيش رود كز عرش تا ثرى صد هزاران چنو را بر چيزى وقوف نباشد نام از كجا خيزد .