و از جفا بازگشتن آشتى كردن است . و آشتى كردن نخستين مقام دوستى است كه تا آشتى نباشد خدمت خدمت نگردد . وفا از دشمن همه جفا بود . نخست دوستى بايد تا بعد از آن وفا وفا گردد ، چنان كه گفت : من لم يكن للوصال اهلا فكل احسانه ذنوب .
باز چون آشتى درست گشت محبت ثابت گشت . از مقام عداوت مقام محبت آمد ؛ وز مقام بيگانگى مقام آشنايى آمد ، آنگه خدمت را مقدار پديد آمد . هرچند كه قدم بر وفا بيش فشارد نزديكتر گردد .
و قال [ ابو ] يعقوب ايضا لا تصح المحبة حتى تخرج من روية المحبة الى روية المحبوب به فنا علم المحبة من حيث كان المحبوب فى الغيب و لم يكن هو بالمحبة فاذا خرج المحب الى هذه النسبة كان محبا من غير محبة . گفت : محبت درست نيامد تا بنده از ديدار محبت بيرون نيايد و مشغول ديدار دوست نگردد به فانى گشتن علم محبت يعنى در غلبات مشاهدت دوست چنان گردد كه در او خبر نماند از آنكه من محبم . از بهر آنكه در غيب يعنى در ازل دوست او را بود و او نبود . پس نظارهء بودن دوست گردد از بهر خود به نظارهء دوستى خويش مر دوست را . تا امروز خود را همان داند [ 61 ب ] كه در ازل بوده است . و در ازل او نبود و محبت او نبود ، و حق تعالى او را بود . بداند كه او و محبت او نبود علت نگشت دوستى حق را .
چون بدين مقام رسيد نه خويشتن بيند نه محبت خويش . به حقيقت محب اكنون گردد ، كه چون محبت خويش بيند محب نيست حق را ، از بهر آنكه هرجا كه محبت صحيح گردد همگى محب حبيب گردد . و چون محب خويش بيند هنوز با خويشتن است نه با دوست . با خود مىپندارد كه محبم ، وز محبت بر او هيچ نشان نه .
اما ابو يعقوب اسحاق بن محمد بن ايوب النهرجورى . قال اذا استكمل العبد حقايق اليقين صار البلاء عنده نعمة و الرخاء مصيبة . يك معنى اين سخن آن است كه چون بلا بيند در ثواب بلا بيقين باشد .
پس ثواب بلا را بر او نعمت گرداند . و چون نعمت بيند و در زير نعمت بلا شمار بيند ، شدت حساب نعمت را بلا گرداند .
ديگر معنى آن است كه نعمت اختيار است و بلا اختيار . هركه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: محمد روشن
ص٢٢٨