بخواند و گفت : چند مانده است نفقهء داود ؟ گفت : اندكمايه ده دوازده درمى . آن نفقه را شمار كردند تا هر روزى دانگى و نيم چند روز آيد . و آن روزها را مىشمرد و نگه مىداشت ، تا روز آخر بود . بامدادان به مسجد آمد و نماز كرد و پشت به محراب بازنهاد و شاگردان را گفت : خدا شما را مزد دهاد كه داود دوش فرمان يافت ، كه من دانم كه خداى تعالى دعاى او رد نكند .
و رسولى فرستاد به نزديك مادر او كه خبر داود چيست ؟ رسول بازآمد كه مادر مىگويد كه همه شب نماز مىكرد . چون شب به آخر رسيد وتر بگزارد و به سجدهء آخر سر بر زمين نهاد و نيز سر برنداشت . و مرا كه مادرم دل مشغول گشت . اما هيچ نمىيارستم گفتن ، تا سپيده بدميد . گفتم : اى پسر ، نماز مىبايد كردن . جواب نداد . چون او را بجنبانيدم ، مرده بود .
و در حكايات آوردهاند كه روزى مادر او درآمد پيش از آنكه او را پاى برفته بود [ 55 ب ] و او را در آفتاب ديد . گفت : اى پسر ، چرا با سايه ننشينى ؟ گفت : من از خداى شرم دارم كه يك گام بر مراد خويش بنهم .
و اما سفيان الثورى رحمه الله از زهاد اصحاب حديث بود و در حديث امام بود . و در مناقب او چنين گفتهاند كه او گفت هرگز من حديثى ننبشتهام از آن پيغمبر صلوات الله عليه كه الا من آن را كار بستم . و چنين گفتى كه : يا اصحاب الحديث ادوا زكات الحديث . او را گفتند : ما زكات الحديث . قال ان تعلموا من كل مائتي حديث بخمسة احاديث . و او خود از آن معروفتر است كورا بيش از اين ياد بايد كردن .
و قال سفيان الثورى اذا رايت المنكر فلم انكر بلت دما و حكى ان سفيان لما مات راه بعض الصالحين فى المنام فقيل له ما فعل الله بك فانشأ يقول
قدمت على ربى كفاحا و قال لى * هنيئا رضايى عنك يا بن سعيد
لقد كنت قواما اذا الليل قد رجا * بعبرة مشتاق و قلب كميد
هنالك فاختر اى قصر تريده * و اذن فانى عنك غير بعيد