تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
عرضه كن تا من ترا حلال كنم . اسلام بر او عرضه كرد و مسلمان شد . پس گفت : دانى چرا مسلمان گشتم تا به امروز مرا درست نگشته بود كه حق كدام است ، امروز مرا درست شد كه دين حق اسلام است ، از بهر آنكه در تورات خوانده بودم كه هركه توبه راست كند ، چون دست بر خاك نهد زر گردد . و در زير نهالى من زر نبود ، ترا امتحان مىكردم . چون دست بر خاك نهادى و زر گشت ، دانستم كه توبهء تو از سر حقيقت است و توبه حقيقت نبود مگر در دين حق . و اما پسر او على بن الفضيل از سيدان عصر خويش بود . گروهى او را از پدر درگذرانند . و اما داود الطائى شاگرد ابو حنيفه بوده است رضى الله عنهما و فقيه‌ترين اصحاب وى بوده است ، چنان كه ابو يوسف و محمد را چون در مسأله‌اى خلاف افتادى او را حاكم كردندى . و چون بر او درآمدندى او پشت بر سوى [ ابو ] يوسف كردى و روى به محمد آوردى ، و با ابو يوسف سخن نگفتى و چنين گفتى كه استاد ما را تازيانه زدند از بهر حاكمى و نگرفت و در آن زخم هلاك شد ؛ و ابو يوسف حاكمى فراگرفت . و كسى كه طريق استاد خويش را خلاف كند من با او سخن نگويم . و چون مسألهء خلافى از او بپرسيدندى اگر قول محمد درست‌تر بودى گفتى قول اين است كه تو مىگويى ؛ و اگر قول ابو يوسف درست‌تر بود ، گفتى قول قول اين است و نام ابو يوسف بر زبان [ 55 الف ] نبردى . آن‌كس كه او را عداوت با طالب عز دنيا چنين باشد او خود به عز دنيا هرگز كى بازنگرد ؟ ! و روزى مادر داود درآمد . او را بديد در آفتاب نشسته و آفتاب عراق گرم باشد . او را گفت اى پسر ، چرا با سايه ننشينى ؟ گفت : يا مادر تو مىپندارى كه مرا پاى است كز آفتاب به سايه توانم رفتن و به جماعت بيرون نمىروم . اى مادر ، از آن سال باز كه من از خانه بيرون نرفته‌ام مرا پاى نيست ، و عذر من آن است كه چون در بغداد محالها و ناشايستها ديدم به خانه درآمدم و دعا كردم كه يا رب ، پاىهاى من بازستان تا معذور گردم به جماعت نارفتن ، تا مرا محال نبايد ديدن . پس خداى تعالى پاى من بازستد از شانزده سال باز و من