با تو نگفتهام .
كسى كه محال غيرى چنين انكار كند خود محال كى كند ؟ ! و چون ديدن محال روا ندارد كردن محال كى روا دارد ؟ ! و چون شانزده سال سر پاى خويش با مادر نگويد سر حق تعالى با بيگانگان كى گويد ؟ !
و در حكايات چنين آوردهاند كه در يك خانه مىبودى تا آنگه كه آن خانه ويران گشتى ، آنگه با خانهء دگر آمدى تا آنگه كه در آن سراى يك خانه آبادان ماند . او را گفتند چرا خانهها آبادان نمىكنى ؟
گفت : مرا با خدا عهدى است كه چيزى از دنيا از من آبادان نماند .
و همان شب كه او بمرد ، آن خانهء آخرين نيز فروافتاد . تا راستان راست روند ، و حكايتى است دراز ، لكن ما بعضى از آن ياد كنيم .
هارون الرشيد از ابو يوسف درخواست تا او را به ديدن و سلام داود برد . ابو يوسف به در خانهء داود آمد . بارش نداد . مادر او را به وى شفيع انگيخت . او مادر را گفت : اگر من اين ظالم را ببينم دين مرا زيان دارد . مادر پستانهاى خويش برداشت و گفت : به حرمت اين شير كز پستان من خوردهاى كه ايشان را بار دهى . داود گريان گشت و روى به آسمان كرد و گفت : الهى ، تو مرا فرمودهاى كه حق مادر نگهدار وز دل من مىدانى و آگاهى كه مرا ديدار ايشان نمىبايد ، لكن رضاى تو در رضاى مادر است ، از بهر خشنودى مادر او را بار مىدهم .
پس ايشان را بار داد تا درآمدند و با او ساعتى نيك ببودند .
و ايشان را پند بسيار داد . چون خواستند كه بازگردند ، هارون غلام را بفرمود تا دينارى چند در پيش او بنهاد . گفت : يا هارون ، برادر كه مرا بدين حاجت نيست ، من خانهاى بفروختهام كز پدر ميراث يافته بودم ، از وجه حلال و بهاى آن بر خود نفقه مىكنم و از خداى تعالى به دعا درخواستهام كه چون اين نفقهء من سپرى گردد جان من بردارد تا مرا به كسى حاجت نباشد . و دانم كه خدا دعاى من رد نكند .
ابو يوسف و هارون بازگشتند . بو يوسف مادر او را پرسيد كه نفقهء او كجا نهاده است ؟ گفت : بر فلان بقال است ، آن بقال را
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: محمد روشن
ص٢٠٥