كالاى مردمان بستدند و بنشستند و طعام مىخوردند . يكى از كاروانيان ايشان را پرسيد كه مهتر شما كدام است ؟ گفتند با ما نيست ، پيش درخت است ز استر و لب آب . او بر آن درخت نماز مىكند . او گفت وقت نماز نيست . گفتند تطوع مىكند . گفت با شما طعام نخورد ؟ گفتند روزه مىدارد . گفت ماه رمضان نيست . گفتند روزهء تطوع مىدارد . اين مرد را عجب آمد . بر او رفت . او را ديد كه نماز مىكرد با خضوع و خشوع تمام . ببود تا از نماز فارغ گشت .
پس او را گفت : الضدان لا يجتمعان . گفت روزه و دزدى چگونه بود ؟
نماز كردن و مسلمانان را كشتن چگونه بود ؟ فضيل او را گفت قرآن دانى ؟ گفت دانم . گفت نه خدا گفته است :
وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ .
آخر خداى تعالى او را توبه كرامت كرد . و سبب توبهء او آن بود كه بازرگانى بدان راه بخواست رفتن . او را گفتند اينجا دزدى است كه او را فضيل عياض گويند . بدرقهاى بگير تا كالاى تو بنستاند . گفت من شنيدهام كه او مردى خداترس است . من او را بدرقهاى بسازم . قرآن خوانى را به مزد بگرفت و بر پيشاهنگ شتران بنشاند و به بيابان درآمد ، و او را گفت تو قرآن مىخوان و مىرو . چون به نزديك فضيل عياض رسيد بدين آيت رسيده بود كه : أ لم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله . فضيل گفت ، آن و جاوز ، و شمشير بشكست و بينداخت و توبه كرد و با خدا [ باز ] گشت .
و نام جمله خصمان نبشته بود ، مالها برداشت و گرد جهان مىگشت و خصمان را خشنود مىكرد ، تا جز جهودى خصمى ديگر نماند او را . بر او آمد وزو حلالى مىخواست . جهود گفت : مال من بازده تا ترا بحل كنم . گفت : مال نمانده است . جهود گفت : بر من چنين و چنين سوگند است كه من ترا حلال نكنم تا مال من با من ندهى .
آنگه گفت به خانهء من درآى و دست در زير نهالى من كن و آنجا زر نهاده است ، مشتى بردار و به من ده تا سوگند من راست گردد تا من ترا حلال كنم . فضيل به خانهء جهود درآمد و دست در زير نهالى كرد و مشتى زر برداشت و به دو داد . جهود گفت : نخست اسلام بر من