تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
و اما ابراهيم ادهم ، او ملك‌زاده بود و سبب نوبهء او دو وجه گويند . يك گروه چنين گويند كه به شكار رفته بود ، اسب به دم صيدى بتاخت . آن صيد روى بازپس كرد و گفت : ما لهذا خلقت يا ابراهيم . فزعى به وى درآمد و بازگشت . اسب با او همين سخن ياد كرد . و چون زمانى برآمد پيش كوههء زين همين سخن بگفت . چون زمانى برآمد گوى گريبان همين آواز داد . و گروهى گفته‌اند برابر سراى او دوكانى بود بيران و او بر آن دوكان نشسته بود . مردى بيامد سرى پوشيده و عمامه‌اى بسته و مهارى به سر درپيچيده ، برزى شتربانان و خواست كه به سراى در رود . گفتند كجا مىروى ؟ گفت به رباط درمىروم . گفتند اين رباط نيست . گفت چيست ؟ گفتند سراى ابراهيم ادهم است . گفت اين سرا ابراهيم از كه يافت ؟ گفتند از پدر . گفت پدرش از كه يافت ؟ گفتند از پدرش . گفت رباط اين باشد كه يكى بيايد و يكى برود ، و بازگشت . ابراهيم آن سخن بشنيد و در دل او كار كرد . بر پى او به تگ برفت . او را درنيافت . چون به دروازهء شهر بيرون شد ، و آواز داد كه به حق معبودت كه بيستى . بيستاد . گفت تو كيستى و به چه كارآمدى ؟ گفت من خضرم ، بيامده‌ام تا ترا با درگاه خدا برم . گفت تا بازگردم و كارهاى خود راست كنم و بيايم . گفت كار از آن به‌شتاب‌تر است و كسان ترا از تو وفىتر ولىاى هست ، تا تو كار راست كنى اجل در رسيده بود ، هم از اينجا برو . و خضر عليه السلام ناپديد گشت . ابراهيم به نزديك شبانى رفت و جامهء خويش به دو داد و جامهء او درپوشيد و اهل و عيال را به خدا سپرد و سر به جهان درنهاد و برفت . به مرود رسيد . آنجا پلى است كه آن را پل زاغول گويند . مردى را ديد كز سر آن پل فرود افتاد ، از دور بانگ كرد : اللهم احفظه . مرد در هوا معلق بماند تا مردم بيامدند و او را برآوردند . [ 54 ب ] بدان مقدار كه راستى كرد چنان مقام يافت . و اما فضيل بن عياض مردى دزد بود و ره‌دار ، لكن با اين همه خداترس بود . آورده‌اند كه كسان او روزى كاروانى بشكستند و