تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
گفته‌اند كه ام سلمه چون مادر او را كارى فرمودى ، حسن بشير بود بگريستى . ام سلمه او را بر كنار گرفتى و پستان خويش در دهان او نهادى تا خاموش گردد . او پستان را بمزيدى و بياراميدى . ام سلمه را بدان مهر و ژفيدن او شير آمد . قطره‌اى چند شير از آن ام سلمه بخورد . آن چند هزار بركت [ 54 الف ] كه خداى تعالى پديد آورد اثر بركت عروس محمد مصطفى بود عليه السلام . و نيز در اخبار آمده است كه روزى پيغمبر به خانهء ام سلمه درآمد . حسن را در كنار او نهادند . او را دعا كرد . آن همه بركتها كه در او بود از دعاى پيغمبر بود صلوات الله عليه . و اما ابو حازم سلمة بن دينار المدينى رحمه الله از بزرگان تابعين بود و بسيار صحابه را بديده بود . چون انس را و ابو هريره را و ياران ديگر را ، و در تابعين به زهد او ديگرى نبود . و اما مالك بن دينار به روزگار رابعة العدوية و به روزگار حسن بصرى بود . گفت روزى بر رابعه درآمدم و نماز بامدادين گزارده بود و بر مصلى نشسته . و در همه خانهء او كوزه‌اى ديدم كرانه شكسته كه بدان طهارت كردى و آب خوردى ، و خشتى كه در زير سر نهادى ، و مصلايى از نى بافته كه بر آنجا نماز كردى . و بيرون از اين چيزى ديگر نبود . او را گفتم : يا سيده ، حالت بد مىبينم ، مرا دوستان هستند از توانگران ، بگويم تا ترا تعهدى بكنند . مرا جواب داد كه يا مالك ، لم تعرف رازق الخلق اما علمت ان رازقى و رازق ذلك الغنى واحد أ تظن انه ذكره لغناه و نسينى لفقرى قال فبكيت . پس مرا گفت يا مالك ، بيا و در چشم من نگه كن كه چيزى در چشم مىخلد . نگه كردم . پاره‌اى از آن مصلى چند سر انگشتى به ديدهء او در رفته بود و چشم او تباه كرده . گفتم يا سيده زمان ، چشمت تباه گشته است و ترا خبر نيست . گفت يا مالك ، من در نماز بودم كه مرا اين حال افتاده است و چون من پيش خدا بيستادم اگر همه دوزخ به ديدهء من دركنند از ترس حق مرا خبر نباشد . و اما عبد الواحد بن زيد و عتبة الغلام از شمار زهاد و بزرگانند و ايشان را احوال بزرگ است وز مجردان متقدمان ايشان‌اند .