تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
زنديقان است . و جمله آن است كه دليل راستى بىعبارتى است ، اگر دارد نگويد ، و اگر بگويد بگذارد . پس گفتن يا ناداشتن است يا آنچه دارى بگذاشتن است . و از اين‌ها كه صفت ايشان بگفتيم يكى على بن الحسين است زين العابدين ، فرزند حسين بن على قتيل كربلا فرزند على مرتضى . و على بن الحسين را زين العابدين از بهر آن خوانند كز اهل بيت رسول هيچ كس نبوده است كه ظاهر و باطن او و اقوال و افعال او و حركات و احوال او و خلق و خلق او به مصطفى مانيده است مگر او ؛ و همه نسل پيغمبر از او پيوسته است تا به قيامت . ديگر فرزند او محمد بن على الباقر سيد عصر خويش بوده است و او را سخن بسيار است كه جعفر بن محمد فرزند او از او روايت كند . و كتب اين طايفه از سخنان ايشان پر است . باز جعفر بن محمد فرزند او ، و او را خود كتب بسيار است . و امير المؤمنين منصور شبى وزير خود را ، محمد اسقطرى را ، بخواند و گفت جعفر بن محمد الصادق را بيار بكشم كه من هزار تن را از فرزندان فاطمه بكشتم و بيشتر ، و امشب نخواهم خفتن تا او را نيز بكشم . وزير او را گفت : يا امير المؤمنين ، او مردى است از دنيا اعراض كرده و روى به عبادت خداى آورده ، ترا از او چه زيان است ؟ جواب داد : كانك تقول بامامته و الله انه امامك و امامى و امام الخلق اجمعين و لكن الملك عقيم ائتنى به . گفت به طلب به در خانهء او رفتم و بار خواستم . چون در رفتم ، او را در نماز يافتم . ببودم تا سلام بازداد . گفتم : يدعوك امير المؤمنين . برخاست و بيامد . و امير المؤمنين غلامان را گفته بود چون من كلاه از سر بردارم او را بكشيد . چون هر دو به سراى درآمديم ، منصور از جاى بجست و جعفر را با صدر نشاند و در پيش او به زانو درآمد و گفت : سل حاجتك يا بن رسول الله . او گفت : حاجتى ان لا تدعونى حتى آتيك و لا تسئل عنى حتى اسأل عنك و تخلى بينى و بين عبادة ربى قال لك ذلك فانصرف . و لرزه بر منصور افتاد و دواجها بخواست و بر خود انداخت و به خفت و بگفت تا چندانى دواجها بر او پوشيدند كه از