تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
علم است ، هركه بىعلم عبارت كند كذاب است ، چنان كه منافقان از علم توحيد عبارت كردند . چون علم ندانستند نام كذابى يافتند . و بزرگان چنين گفته‌اند كه : من عبر عن غير مشاهدة فهو شاهد زور . چه عبارت گوايى دادن است از ديدار قلب . وگر كسى به نزديك قاضىاى از قضات مسلمانان گوايى دهد بر ناديده و علم او را حقيقت ناگشته ، شاهد زور گردد و نام فاسقى بر او افتد ، وز محل گواهان بيفتد و مستوجب حد گردد . پس هر دل كه در آن دل علم حقيقت نباشد ، چون زبان از او خبر كند گواييش زور است ، و زور بر مخلوقان بدين بزرگى است ، بر حق چگونه باشد ؟ ! خداى تعالى مىگويد :
وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ .
زور را با شرك قرين كرد . چون زور ظاهر با شرك قرين بود زور باطن خود چگونه بود ؟ ! پس درست شد كه در دل علم بايد تا عبارت بر زبان درست آيد . آنگه از پس علم وجد آيد ، و معنى وجد حزن باشد . چون چيزى را بداند هم بدان مقدار بر او حزن گيرد . خوار داشتن چيزى از نادانستن مقدار او است ، و تيمار بردن و غم‌خوارگى چيزى براى دانستن مقدار او است . و بزرگان چنين گفته‌اند : الوجد اظهار الحال . بنده را حالى در سر پديد آيد كه در آن حال او را وجد افتد ، و در وجد نتوان دانستن كو را حال چيست ، كه نالهء هركسى دليل مصيبت او است . ناله از شادى باشد و از غم نيز باشد . آنكه او را در باطن تجلى جمال افتد ، بانگ طرب و ناز از او پديد آيد . و آنكه او را در باطن تجلى جلال افتد ، بانگ و خروش و ناله پديد آيد ؛ و آنكه او را در باطن تجلى خوف افتد بر ظاهر او نشان هيبت و گنگى و بىنفسى پديد آيد ؛ و آنكه [ مر او را اندر باطن تجلى لطف افتد ، نشان انبساط و تمنى پديد آيد و آنكه ] او را در باطن تجلى محبت افتد بر ظاهر او نشان بىمرادى پديد آيد ؛ و آنكه او را در باطن تجلى شوق افتد بر ظاهر او نشان مشتاقى پديد آيد ؛ و آنكه او را در باطن تجلى قرب افتد بر ظاهر او نشان حيرت پديد آيد . آن ظاهر او را وجد خوانند و آن باطن را حال خوانند . چون حال