بگرفتند ، ما با پيرى به طرسوس بوديم . از شهر بيرون آمديم و به بالايى برآمديم و نظاره مىكرديم . روميان به شهر درآمدند و آتش به مزگت آدينه درزدند ، و زنان را گيسو گرفته مىآوردند ؛ و گهوارهها با كودكان مسلمانان مىآوردند و در آتش مىانداختند .
من آن پير را گفتم : اى شيخ ، اين در كدام ديوان نويسم . گفت در ديوان لاابالى . معنى اين سخن آن است كه آنكس كه در اول گفت :
هؤلاء فى الجنة و لا ابالى و هؤلاء فى النار و لا ابالى ، از اين چه باك دارد .
و بزرگان در اين معنى سخنان بسيار گفتهاند . گروهى گفتهاند :
هؤلاء فى الجنة و لا ابالى بجفائهم و هؤلاء فى النار و لا ابالى بوفائهم .
[ 51 ب ] چون مرا يابند جفاها به وفا برداريم ، و چون مرا نيابند همه وفاها به جفا برداريم . و نيز گفتند لاابالى را معنى آن است كه هركه بىعلت نوازد و بىعلت خوار كند ، خلق او را ملامت كنند .
گفت من اين كردم و مرا از هيچ ملامت باك نيست . آنكه او را كار با چنين كس باشد از كدام شادى راحت يابد يا به كدام نعمت مزه يابد .
و تواند بود كه معنى بيت چيزى دگر بود . و آن آنست كه فرو استادن از طلب روى نه ، وايافتن ايمنى نه . عمر عزيز هزينه بايد كرد تا مگر به مراد رسند ، و خبر نيست كه به مراد خواهند رسيد يا نه . كسى كورا حال اين بود راحت چگونه يابد . و شايد بود كه معنى جز اين بود ، و آن آنست كه ايشان از فرط محبت خويش و از غلبهء شوق خويش طرفة العينى راحت نيابند . زيرا كه محبت با راحت به هم جمع نيايد . و هر چيزى را غذايى است كه بدان غذا بقا يابد ، و چون غذا از او بازگيرى هلاك شود . غذاى نفس طعام و شراب است . اگر بازگيرى هلاك شود و بىغذا بقا نيابد ، زندگانى برود و مرده گردد . و غذاى دل ايمان است ، چون ايمان را زوال آيد بميرد ، چنان كه گفت : او من كان ميتا فاحييناه . و غذاى آتش هيزم است ، چون هيزم بازگيرى بميرد . و غذاى محبت بلا است ، چون بلا بازگيرى محبت نماند .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: محمد روشن
ص١٩٠