تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
ديدار پدر خويش او را كرامت كند . چون به مكه درآمد ، در مسجد حرام مرقع‌داران را ديد . پرسيد ايشان را كه ابراهيم ادهم را شناسيد ؟ گفتند يار ما است ما را ميزبانى كرده است و به طلب طعام رفته است . نشان او خواست و بر اثر او برفت . به بطحاى مكه بيرون آمد . پدر را ديد سر و پاى برهنه با پشته‌اى هيمه مىآورد . پى او گرفت و به بازار درآمد . او آواز داد كه : من يشترى الطيب بالطيب . حلال به حلال كه خرد ؟ نانبايى او را بخواند و هيزم بستد و نان بداد . نان با نزديك ياران خويش آورد و در پيش ايشان بنهاد . پسر فراز آمد و سلام گفت . ابراهيم او را بشناخت و در كنار گرفت و روى به آسمان كرد و گفت : الهى اغثنى . پسر در كنار پدر جان بداد . ياران گفتند اى ابراهيم ، چه افتاد ؟ گفت اين پسر من است ، چون او را در كنار گرفتم مهر او در دلم بجنبيد . ندا آمد كه يا بن ادهم تدعى محبتنا و تحب معنا غيرنا . دعا كردم كه يا رب ، فريادم رس ، اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول خواهد كرد يا جان او بردار يا جان من . دعا در حق او مستجاب گشت . و سمنون محب رحمه الله چنين گويد كه هرگز تا من بودم سر من [ 51 الف ] جز به محبت خداى تعالى مشغول نبود ، و او را سمنون محب از بهر اين خوانند كه ظاهر و باطن او همه صفات محبان گشته بود . گفت زنى كردم اقامت شريعت را و با او ببودم استعمال شريعت را . حق تعالى مرا دختركى كرامت كرد . دلم پاره‌اى به دو مايل گشت . خواب بر من افتاد . قيامت ديدم و لوايى ديدم كه مىبردند و بسيار خلق در زير او . پرسيدم كه اين چيست و اين‌ها كيستند . مرا گفتند اين لواى محبان است و اين همه محبان حق‌اند . خود را در ميان ايشان افگندم . كسى بيامد و بازوى من بگرفت و گفت : بايست كه تو از جمله ايشان نيستى . گفتم من نيز محب حقم . گفتند نام تو در ديوان محبان بود تا امروز . امروز ترا دخترى در وجود آمد و دلت به دو بازنگرست ، نامت از ديوان محبان محو گردانيدند . در خواب گفتم : الهى ان كانت هذه تقطعنى عنك فارفعها . آواز زنان شنيدم . از خواب بيدار گشتم . گفتم چه بوده است ؟ گفتند دخترك از بام بيفتاد و