تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
گردنش بشكست . و بزرگان در قصهء خليل عليه السلام چنين گفته‌اند كه چون پسر خليل فاگفتن و فرا دويدن آمد ، پاره‌اى دل خليل به دو بازنگرست . در خواب به دو نمودند كه خيز او را قربان كن . و خليل را صلوات الله عليه از مراد حق خبر نه . چون كارد بر گلوى پسر نهاد ، دست كار نمىكرد به بريدن گلو با محبت دل . چون محبت از دل برون كرد ، امر آمد كه : قد صدقت الرؤيا . ما را گلو بريدن كودك نمىبايست ، مرا دل بريدن تو مىبايست . چون دل به جاى بازآوردى ، كودك را به جاى بگذار . شعر
« و لا للبس ثياب فايق انق * و لا لروح سرور حل فى بلد »
نه از بهر جامه‌هاى فاخر و نرم و نه از بهر راحت و شادى به شهرى فروآيند . معنى اين سخن آن است كه هرچه خلق جويان‌اند از نصيب نفس چون خوردن خوش و پوشيدن جامهء فاخر و نرم و شادى و راحت ايشان اين همه را با يك‌سو نهاده‌اند . و عمر بر خويشتن بگذرانند و نفس را يك مراد ندهند . بو يزيد بسطامى را رحمة الله عليه پرسيدند كه بزرگترين بلاى كه حق تعالى با تو كرد كدام است ؟ گفت اين نتوانم گفت . گفتند پس خردترين بلاى كه حق با تو كرد كدام است ؟ گفت اين نيز هم نتوانم گفت . گفتند پس بزرگترين بلاى كه تو با خويشتن كردى كدام است ؟ گفت اين نيز هم ندانم گفت . گفتند پس خردترين بلاى كه تو با خويشتن كردى كدام است ؟ گفت اين بگويم . وقتى نفس خود را به چيزى دعوت كردم . به گرانى اجابت كرد . يك سال آب از او بازگرفتم . و تواند بود كه معنى اين سخن آن بود كه انسان به هيچ راحت و آسانى مشغول نگردند از بهر آنكه در خطرى عظيم‌اند ، و كارشان با كسى بىباك افتاده است . خطر بزرگ و خصم بىباك آسانى جستن محال است . يكى از درويشان چنين گويد كه آن سال كه روميان طرسوس
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 189 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى