الطاعات ، و قيل خوفا من القطيعة و طمعا فى الوصال ، و قيل خوفا من ان يجازيهم على اعمالهم و طمعا فى ان يعاملهم على كرمه و فضله » .
[ قوله ] : « قلت و اين تريدين قالت : الى رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله » . گفتم كجا خواهى رفتن ؟ گفت : به نزديك مردمانى كه مشغول نكند ايشان را بازرگانى و نه خريد و فروخت از ياد خداى تعالى . يعنى خويشتن را چنان مشغول كردهاند به ياد خدا كه به كارى ديگر نپردازند . و بازرگانى را دو تن بايند . خرنده و فروشنده ، تا يكى بها دهد و آخريان بستاند ، و يكى آخريان دهد و بها بستاند . آن ستاند كو را نيست ، و آن دهد كو را هست . و اين طايفه را در دو جهان بر هيچچيز دعوى نيست ، چه دهند و ستانند .
از هر دو كون هيچچيز ندارند و هيچ چيزشان به كار نيست . آنكه ندارند چگونه فروشند ، و آنكه نيابند چگونه خرند . و آنكه ايشان را بايد به تجارت درنيايد ، و مر او را بها نيست . آنكه بايد به تجارت اندر نيابد . و آنكه به تجارت درآيد ايشان را نبايد . در تجارت بسته گشت .
[ قوله ] : « قلت صفيهم لى فأنشأت تقول :
[ شعر ]
قوم همومهم بالله قد علقت * فما لهم همة تسموا الى احد »
گروهىاند ايشان كه همت ايشان به خداى تعالى بسته است .
ايشان را هيچ همت نيست سوى كسى ديگر جز خداى تعالى . معنى اين سخن آن است كه بلندهمتانند ، از بلند همتى كه هستند در همت ايشان جز خداى تعالى كس درنگنجد كه هركسى زير همت خويش پنهان است ، و قيمت هركسى همت او است ، و مقدار همت او در مقدار دوستان او است . تا بعضى بزرگان گفتهاند : قيمة كل امرى حبيبه . پس آنكه با سگ عشق بازد به صورت مردم است ، ليكن همتش سگ است ، و كبوتر باز همچنين ، و سيم و زر همچنين ، و سرا و ضياع همچنين ، و آنچه بدين ماند . و اين طايفه ننگ دارند كه همت خويش را به چيزى مشغول دارند كه آن چيز زير ذل كن درآمده است .
و اين از بهر آن است كز ميان هجده هزار خلق حق تعالى هيچ گروهى