من لا يملك و لا ينكر عليك حالا من احوالك و لا يتغير بتغيرك و ان كان عظيما فانك احوج ما يكون اليه أشد ما كنت تغيرا » . يوسف گويد ذو النون را رحمه الله گفتم با كه صحبت كنم ؟ گفت با آنكه او را ملك نيست . يعنى آنچه دارد آن خويشتن نداند كه خصومت همه آنگه افتد كه تو و من در ميان افتد . چون آن من و آن تو از ميانه برخيزد هيچ خصومت نماند . و نيز گفت بايد كه در هيچ حال منكر نگردد ، از بهر آنكه تو خدا نهاى كه عيب به تو راه نيابد ، و پيغمبر نهاى كز كبائر معصوم باشى ، و محال بود كه بنده را به صفت خدا برگيرد يا آن را كه نه پيغمبر بود به صفت پيغمبرى برگيرد و در دوستى انكار كردن حال دوست خود محال است . دوستى آنجا بود كه انكار در ميان نبود . و اين خود مقام فروتر نيست ، كه هرگه كه محبت درست گردد ، عيب خود نبيند ، انكار چگونه كند .
مردى را زنى بود و بر آن زن عاشق بود . و يك چشم آن زن سپيد بود و شوى را از آن عيب خبر نبود . چون روزگار برآمد و مراد خويش بسيار از او بيافت و عشق كم گشت ، سپيدى بديد . زن را گفت آن سپيدى در چشم تو كى پديد آمد ؟ گفت : آنگه كه محبت ما در دل تو نقصان گرفت .
شيخ گفت من چنين مىگويم كه محب در محبت بىمراد بايد تا محبت با او صحبت كند ، هركه در محبت مراد طلب كند در محبت كاذب است . محب خويش است نه محب دوست . اين است معنى قول پيغمبر عليه السلام كه گفت : حبك الشىء يعمى و يصم . دوست داشتن تو چيزى را ترا كور و [ كر ] گرداند . كور گردى از عيب ديدن ، كر گردى از ملامت شنيدن . عيب بين وز ملامت ترس محب نبود .
باز گفت متغير نگردد به تغير تو ، وگرچه آن تغير بزرگ باشد . از بهر آنكه هرچند تو متغيرتر باشى به دوست محتاجتر باشى . معنى اين سخن آن است كه دوست از بهر آن بايد تا عيب پنهان كند و ترا نگهدارد و كژيهاى تو راست كند ، از بهر آنكه چون تو راست و بىعيب باشى ترا خود به كس نياز و حاجت نباشد . دوست چه به كار آيد . و آن وقت كه كژ گردى ، دوست از تو برخواهد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٢