تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
تعالى خلق را به ايشان راست گرداند . عيالان ابو القاسم حكيم را رحمة الله عليه پرسيدند كه شيخ خشم گيرد ؟ گفتند گيرد . گفتند شما دانيد ؟ گفتند دانيم . گفتند به چه دانيد . گفتند چون او را از ما آزارى رسد آن روز با ما برو نيكوى بيش كند ، و نان خوردن و آب خوردن دست بدارد و خواب بر خود حرام گرداند و گريستن و زارى سازد و گويد : الهى چه كرده‌ام و به چه چيز ترا آزرده‌ام كه تو ايشان را بر من بيرون آوردى . خداوندا توبه كردم . ايشان را به صلاح بازآر . ما جمع شويم و تدبير كنيم كه چه گنه كرده‌ايم و توبه كنيم ، تا شيخ را از آن بلا بيرون آريم . و نيز شايد كه تأويل آن باشد كه او را به شرط بشريت برداشته‌اند ، او نيز دوستان خويش را هم بدين شرط بردارد و گويد : بشر بىتقصير و بىعيب نبود . اما جفاى دوست را بر دل آن روز خوش كند كه با او دوستى گيرد . چون با جفا خريدارى كند به جفا بيرون ندهد ، چنان كه كسى آخريانى معيوب خرد و روز خريدن آن عيب نداند . به عيب باز ندهد . و نيز علما در اين آيت كه خدا گفت :
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ .
تأويل اين نهادند كه آن روز كه خريد عيب دانست . لئيم فقير عاجز چون روز خريدارى عيب بداند نرسد كه به عيب بازدهد ؛ كريم غنى قادر اولاتر كه بازندهد . و نيز شايد كه تأويل آن باشد كه چون مردى با پيرى صحبت كند ، چون پير از اين مريد [ 49 الف ] تغيرى بيند به خصومت بر او بيرون نيايد ، كه اگر دل پير بر او متغير گردد ، شومى آزار دل او مريد را دريابد ، و از مقام معصيت به مقام كفر افتد . لكن بايد كه به شفقت در او نگه كند تا بركت شفقت آن پير از مقام معصيت او را به مقام طاعت بازآرد . و از اين همه نيكوتر تأويلى هست ، و آن آنست كه آن مريد طالب صحبت پير است ، و پير طالب صحبت حق تعالى . پير بترسد كه اگر من او را از خود به جنايت برانم ، باشد كه حق تعالى نيز مرا به جنايت از پيش خويش براند . [ قوله ] : « و قال يوسف بن الحسين سألت ذو النون من اصحب فقال