گشتن ، و تو پنداشته باشى كه دوست است ، اين دوست نبوده است .
و شايد بودن كه اين سخن كه ذو النون مىگويد دوستى با كسى كن كه به تغير تو متغير نگردد ، مراد او آن است كه صحبت با حق كن نه با خلق . از بهر آنكه خلق همه متغير گردند چون تو متغير گردى . و آنكه بر او تغير روا نيست ، و به تغير خلق متغير نگردد حق است جل و عز . پس اين راه نمودن است به بريدن از خلق و پيوستن با حق كه هرگاه او را خواهى بيابى ، و اگرچه متغير گردى او متغير نگردد .
[ قوله ] : « و قال ذو النون رايت امرأة ببعض سواحل الشام فقلت لها من اين اقبلت رحمك الله قالت من عند اقوام تتجافى جنوبهم عن - المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا » . ذو النون رحمه الله اين زن را پرسيد كز كجا مىآيى ؟ گفت : از نزد گروهى [ 49 ب ] كه دور شده است پهلوهاى ايشان از خواب . و در اوقاتها خدا را مىخوانند از بيم و اميد . در اين جواب دو يا سه سخن است : يكى آنكه ايشان را وصف كرد تا به صفت معروف گردند نه به نسبت ، از بهر آنكه عز و شرف در نسبت نيست ، كه انسابها به قيامت بريده گردد ، چنان كه خداى تعالى گفت :
فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ .
يعنى از يك ديگر نپرسند همه نسبتها ، و خويشيها بريده گردد . و شرف در پاكى بود هم به اعتقاد و هم به قول و هم به عمل ، چنان كه خداى تعالى گفت :
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ .
ديگر آنكه جواب از كتاب خدا داد تا اگر در آن نفس اجل او را دريابد زبان او را به قرائت كلام خداى تعالى مشغول يابد نه به كلام آدميان . و آن كس كه با اهل خدا صحبت كند ، صفت ايشان در كتاب خدا بيابد تا او را به عبارت خويش مشغول نبايد گشتن كه هيچكس اولياى حق را نكوتر از آن نستايد كه حق ستايد .
ديگر معنى آنكه صفت ايشان بيدارى نهاد از بهر آنكه مشتاقانند و مشتاقان را با خواب كار نباشد . و باز پديد كرد كه بيدارى ايشان از بهر چيست . گفت : «
يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً
، قيل خوفا من النار و طمعا فى الجنة . و قيل خوفا من الاخذ بالتقصير و طمعا فى قول