پس اين طايفه در هركه نگرند و در او چيزى ببينند كه ايشان را مستنكر آيد ، در آن به تأويل مشغول گردند . از بهر آنكه آن طايفه بيشتر برآنند بلكه همه برآنند كه جاه خويش ساقط كنند ؛ و دوستى اسلام با جاه دشوار به هم جمع آيد ، و جاه از خود ساقط نتوان كرد مگر به حيلهاى كه خويشتن را به ظاهر به خلق عاصى نمايى ، تا خلق از تو برگردند . و به باطن مطيعترين خلق باشى حق را جل و عز .
و هركه را بر منكرى بينند بدين تأويل به وى نظاره كنند .
و در قصههاى بنى اسرائيل آمده است كه يكى از انبيا ، قيل هو موسى عليه السلام ، از خدا درخواست كه دوستى را از آن خويش به من نماى . امر آمد كه به فلان شهر رو و در آنجا قصابى است او را فلان خوانند ، دوست ما است . موسى بدان شهر آمد و آن قصاب را طلب كرد . از هركه مىپرسيد مىگفتند آن فلان فاسق مىخوارهء زانى را مىطلبى . به دوكان او آمد . مردى را يافت با لباس بدان .
همه سر موى داشت به كتفها فروافگنده . برزى دزدان و عياران . او را گفت : مهمان خواهى ؟ گفت خواهم به شرط آنكه هرچه بينى با كس نگويى . گفت نگويم . شبانگاه در دوكان ببست و به خرابات رفت و سبويى مى بخريد و زنى زانيه را آن شب به مزد بگرفت و به خانه آورد ، و مهمانان را نكو بداشت و بخوابنيد . [ وى ] خويشتن را خفته ساخت تا چه كند . سبوى مى را بريخت و آن زن را گفت تو امشب چند سيم ستدى . آن مقدار سيم به دو داد و او را بخوابانيد . و آن - جامهها كه داشت بيرون كرد و گليمى درپوشيد و از زير جعدها غلى پديد آورد ، و تا بامداد پيش خداى تعالى بايستاد . اين پيغمبر برخاست و او را مژده داد بدانچه به دو وحى آمده بود . او بسيار بگريست و گفت : دعا كن تا چون حق تعالى پردهء ما بدريد جان ما بردارد . دعا كردند و اجابت آمد . و جملهء اين سخن آن است كه به فاسق گمان نيك بردن به از گمان بد بردن . پس مطيع خود چگونه باشد ! و نيز شايد كه اين تأويل آن باشد كه چون از كسى منكرى بينند به خود بازگردند كه آيا ما چه كژى كردهايم كه كژى را به ما نمودند . به راست كردن خويش مشغول گردند تا حق
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٠