كرده باشد . ديگر معنى آن است كه بار ايشان بكشد و بار خود بر ايشان ننهد . ديگر معنى آن است كه بندگان او را به دو باز گذارد و در ميانه فضولى نكند .
روزى ابو الحسين النورى رحمه الله عليه بيامد و بر كرانهء مجلس شبلى بايستاد و او را گفت : السلام عليك يا ابا بكر . گفت : و عليك السلام يا امير القلوب . نورى گفت : ان الله تعالى لا يرضى من العالم بالعلم حتى يجده فى العلم و ان كنت فى العلم فالزم مكانك و الا فانزل .
شبلى در خود نگه كرد . خويشتن را راست نيافت . فرود آمد و در خانه رفت چهار ماه . پس خلق بر او گرد آمدند و او را از خانه بيرون آوردند و بر منبر فرستادند . نورى خبر يافت . بيامد و بايستاد و دگر بار گفت : يا ابا بكر غشتهم فاجلسوك على المنابر و نصحتهم فرمونى فى المزابل . گفت : يا امير القلوب ما نصيحتك و ما غشى قال نصيحتى انى تركت عباد الله مع الله [ 47 ب ] و غشك انك دخلت بين الخلق و بين الله و من انت حتى تكون واسطة بين الخلق و بين الحق و ما اراك الا فضوليا .
باز گفت : « و الوفاء لله على الحقيقة » . وفا داشتن خدا را بر حقيقت وفا به حقيقت آن بود كه او را باشى ، چنان كه او را بايد نه چنان كه ترا بايد . اگر همه مراد عالم در كنار تو نهد نيفزايى . ور همه بلاى عالم بر تو نهد نكاهى .
مردى بوده است كه او را حضرى گفتهاند رحمه الله . گفت سحرگاهى نماز كردم و مناجات كردم و گفتم : الهى ارض عنى فانى عنك راض . ندا آمد كه يا كذاب لو كنت راضيا عنا لم تطلب رضانا .
و ابو يزيد را رحمه الله پرسيدند كه كمال رضاى بنده از خدا چيست ؟
گفت صفت كمال نتوانم گفتن ، لكن از صفت خويش چيزى بگويم .
رضاى من از او بدانجاى رسيده است كه اگر بندهاى را به عليين برآرد جاودان و مرا به اسفل السافلين فروبرد جاودان ، راضىتر از آن بنده باشم . و جمله وفا آن است كه به هيچ معنى از دوست برنگردد ، وگر همه ملكوت در كنار او نهد ، فريفته نگردد . وگر بلاى همه كون بر سر او ببارد روى نگرداند . اينك وفا داشتن دوست را به حقيقت
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٦