صحبت حق را نشايد . و بلغم سرد و تر است ، طبع آب دارد . هر رنگى كه به دو دهى بگيرد و پليدان را پاك كند . و چون بنفس خود پليد گشت ، كس او را پاك نكند . عارف چنان بايد كه همه به دو پاك شوند ، نه كسى بايد كو را پاك كند .
و خون گرم و تر است . طبع هوا دارد ، و هر ذرهاى كه در هوا راه يابد و هر دلى كه ذرهاى در او راه يابد صحبت حق را نشايد ، و شوخرويى فعل صفرا است . و بخيلى و سفلگى فعل سودا است ؛ و خفتهرويى و مادهمويى فعل خون است ؛ و كند فهمى و فرامشكارى طبع بلغم است ؛ تا از اين چهار طبع جدا نگردد صحبت حق را نشايد .
شوخى با يكسو نهد و ذل پيش آرد ؛ و بخل با يكسو نهد و جوانمردى پيش آرد ؛ و كاهلى به يكسو نهد و جان بر ميان بندد ؛ و كندى به يك سوى نهد و خاطر خويش از همه كون خالى كند و گوش به حق آرد . چون اين همه بكرد ، بود كه [ به حق ] راه يابد و بود كه نيابد ؛ لكن او را بارى از بندگى كردن چاره نيست . و حق خود آن كند كه او را بايد .
باز گفت : « و اخماد صفات البشرية » . فرو كشتن صفات بشريت چيست . پيشى و بيشى جستن عز و رياستطلب كردن و بر خلق خداى افزونى جستن ، و اين همه صفات حق است و بشر را اين همه نرسد . عظمت و كبريا و جبروت صفات حق است ، و او خود را به تكبر بستود . غير او را تكبر مذموم است . و خود را به جبارى بستود ، و غير او را جبارى مذموم است . و خبر پيغمبر است عليه السلام :
يقول الله تعالى الكبرياء ردائى و العظمة ازارى فمن نازعنى فيهما فالقيته فى النار و لا ابالى . و اين بر طريق مثل است . و حق را ردا و ازار نباشد . و لكن عرف و عادت در ميان خلق آن است كه ردا از بهر آن پوشند تا بزرگى و هنر خويش به خلق نمايند .
چنان است كه پندارى مىگويدى كه خويشتن مستاى و [ رداى ] كبر از گردن فرونه ، كه خويشتن ستودن مرا رسد نه ترا ، كه من آنچه دارم آن خود دارم ، وگر خويشتن را به آن خويشتن بستايم مرا رسد .
تو آنچه دارى آن من دارى ؛ و به آن كسان خويشتن ستودن محال است .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٣