تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
مكه رفت و مجاور بنشست و نامه نوشت به يحيى كه مرا سه چيز در دنيا آرزو بود ، دو يافتم يكى مانده است . دعا كن تا خداى تعالى مرا كرامت كند . مرا آرزو بود كه آخر عمر خويش به بقعتى فاضل‌تر بگذارم . به حرم آمدم كه فاضل‌ترين بقعه است . و نيز مرا آرزو بود كه مرا خادمى باشد تا مرا خدمت كند . كنيزكى خداى عز و جلّ مرا عطا كرد . سديگر آرزوم آن است كه پيش از مرگ ترا بينم . دعا كن تا خداى تعالى مرا اين كرامت روزى كند . يحيى جواب بازنوشت : اما آنكه گفتى كه مرا آرزوى بهترين بقعه بود و يافتم ، تو بهترين خلق باشى و به هر بقعتى كه خواهى باش ، كه بقعه به مردان عزيز شود نه مردان به بقعه . و اما آنكه گفتى مرا خادمى آرزو بود و بيافتم . اگر در تو مروت و جوانمردى بودى خادم حق را خادم خود نگردانيدى ، و او را از خدمت خداى بازنداشتى و به خدمت خويش مشغول نگردانيدى . ترا خادم مىبايد بود ، مخدوميت آرزو مىكند ، مخدومى صفات حق است و خادمى صفات بنده . و بنده را صفت حق آرزو كردن محال است . اما آنكه گفتى مرا آرزوى ديدار تست . اگر ترا از خدا خبر بودى از منت ياد نيامدى . با حق صحبت چنان كن كه ترا از هيچ برادر ياد نيايد ، كه چون او را يافتى به منت هيچ حاجت نباشد . وگر او را نيافته‌اى از من ترا چه سود . « و مفارقة الاخلاق الطبيعية » ، و جدا گشتن از اخلاق طبيعت ، معنى اين سخن آن است كه طباع چهار است : خون و بلغم و صفرا و سودا . و هر چهار در آدمى مركب است . بلغم سرد و تر است و خون گرم و تر است ، و سودا سرد و خشك است ، و صفرا گرم و خشك است . صفرا طبع آتش دارد ، كه برنمودن و سوختن و تطاول كردن و هيچ چيز را گردن نانهادن و هرچه به وى دهى نيست گردانيدن ، طبع صفرا است . و اين خلق جباران است ، و با جبارى صحبت حق نتوان يافتن . و سودا سرد و خشك است ، طبع زمين دارد . مرده روى و با هر پليدى ساختن و همه چيزى را منقاد بودن طبع سودا است . و هركه با همه چيزى بسازد ، و هر پليدى را به خود [ 46 ب ] راه دهد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 172 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى