تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
مضرت خويش قدرت ندارد و پادشاه نباشد بر غير خويش محال‌تر . و دوست عزيز خويش را از همه مرادها چنين برهنه كرد تا باز همه مرادها در كنار او نهاد ، تا جهانيان دانند كه يافت مراد در ترك مراد است . و چون كسى اين را بيند سر او از هر دو كون چنان گريزان گردد كه موحدان از كفر . اما آنكه گفت : « [ و استوى عنده الذهب و المدر » . يكسان شود كلوخ و زر . اين موافق خبر حارثه است كه چون از حقيقت ايمان خويش خبر كرد يكى نشان اين داد : ] و استوى عندى حجرها و مدرها و ذهبها و فضتها . گفت : سيم و زر با كلوخ و سنگ مرا برابر گشت . و تمييز ميان جوهرين طالب دنيا را بايد . طالب حق را تمييز محال است ، [ 45 ب ] كه تمييز آلت است جدا كردن چيزى از چيزى . پس دو بايد تا تمييز به كار آيد ، عارف را با دو ديدن كار نيست ، و تمييز را بر يكى راه نيست . و از اينجا گفته‌اند : من جاوز الاحد وقع فى العدد . هركه از يكى درگذرد به شمار درافتد . و هركه در شمار افتاد راه گم كند . و من تعلق بالاحد نجا من العدد و من نجا من العدد امن من الغلط . [ قوله ] : « و سئل ابو الحسين النورى ما التصوف قال ترك كل حظ للنفس » . گفتند تصوف چيست ؟ گفت : به جاى بگذاشتن همه - بهره‌هاى نفس . معنى اين سخن آن است كه هر چيز كه نفس را به دو نشاط بيند اگر مخالفت حق است به جاى بگذارد ، وگر موافقت حق است نيكو تأمل كند كه نفس به موافقت حق نشاط نكند تا در زير مكرى نباشد . و مكر نفس را جز خدا كسى باصلاح نتواند آوردن . يكى از بزرگان چنين گويد كه من نفس خود را قهر كرده بودم . روزى نشاط كرد به غزو رفتن . من عجب داشتم و گفتم از نفس نشاط طاعت نيايد ، گويى در زير اين چه مكر است . با خود گفتم مگر آن است كه پيوسته او را به روزه مىدارم و در گرسنگيش طاقت نمانده است ، مىخواهد كه به سفر روزه بگشايد . گفتم به سفر روزه نگشايم . گفت روا دارم . تعجب نمودم و گفتم مگر به شب او را نماز مىفرمايم مىخواهد كه در سفر همه شب بخسبد تا بياسايد . گفتم تا روزت بيدار دارم . گفت روا باشد . عجب داشتم و تفكر كردم و گفتم
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 169 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى