نفس چنين باشد . باز صفاى عمل بايد .
و كدورت عمل دو چيز است در وقت رياى خلق نگهداشتن و فردا طمع ثواب داشتن . خدمت را به رياى خلق نيالايد . چه اگر در خدمت رياى خلق درآرد خلقپرست بود نه خداپرست ، و نيز طمع ثواب درنيارد از بهر دو معنى را : يكى آن است كآنچه كند سزاوار خداى نيست ، و بر كار ناسزا طمع داشتن محال است ، و از عقوبت رستن او را خود سر بسر بسنده باشد . تا بعضى از بزرگان در اين خبر كه پيامبر عليه السلام گفته است : انه ليغان على قلبى و انى لاستغفر الله تعالى فى كل يوم مائة مرة و فى رواية سبعين مرة .
چنين گفتهاند كه استغفار سيد نه از گنه بود كه يكى را از ما در روزى صد گنه محال بود ، پس او را محالتر . لكن استغفار او از مقام موافقت و طاعت بود ، كه هر طاعت كه رسول بياوردى چون نگه كردى خود را در حق خداى تعالى مقصر ديدى . قدم پيشتر نهادى تا به از آن كند ، و بر آن كرده استغفار آوردى و همواره بر مزيد بودى .
و هميشه عذرخواهان و او را عذر در پيش رفتن بودى و ديگران را عذر پس از بازآمدن باشد .
و از اين معنى بود [ 45 الف ] كه از ابو بكر صديق رضى الله عنه روايت كردهاند كه گفت كاشكى من آن استغفار بودمى ، يعنى آن مقام كه سيد عليه السلام خود را در او ناقص و مقصر ديد ، هرگز كمال وقت من به وى نرسد . ديگر معنى آن است كه چون نظاره كند در منتهاى حق ، آن خدمت خويش را بهاى منت نيابد . خويشتن را همواره زير قام منت غرقه بيند ، طمع داشتن به فزونى محال باشد .
بايد كه نخست قام بگزارد ، پس طمع دارد . ديگر معنى آن است كه داند حق تعالى با او چندين نكويى كرد وزو مكافات طلب نكرد . او نيز با خود انديشه كند و گويد بدين قدر خدمت آلوده مرا مكافا طلب كردن محال است . و اما صفاى اعتقاد اخلاص است از شرك خفى كه اگر در دو جهان يك ذره منفعت يا مضرت بيند از غير حق او را اعتقاد صافى نيست .
و اما صفاى قلب آن است كه جز از حق نترسد و بجز به دو
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٧