اميد ندارد و جز بر او اعتماد نكند . اگر جز اين باشد آلودهدل است .
و صفاى سر آن است كه از عرش تا ثرى و از ازل تا ابد جز حق نبيند كه در وقت مشاهدهء نفس حجاب است به آينهاى كه خواهى تا در او خويشتن بينى چون نفس زنى از ديدار وامانى به سرى كه خواهى تا حق را بينى گرد كون برافگنى از ديدار حق بازمانى .
اينك : من صفا من الكدر ، چنين باشد .
اما آنكه گفت : « و امتلا من الكفر » . پر شود از فكرت ، و فكرتها مختلف است ، يك فكرت در ازل است و يك فكرت در وقت و يك فكرت در ابد . در ازل نداند كه با من چه كردند و در ابد نداند كه با من چه خواهند كرد . و در وقت داند كه مرا چه فرمودهاند و از چه بازداشتهاند . گاه در وقت فكرت كند اقامت عبوديت را تا بندگى به جاى آرد و گاه [ در ] آخرت فكرت كند خوف خاتمت را و زارزار بر خويشتن نوحه كند ؛ و گاه در ازل فكرت كند حكم سابق را و متحير فروماند و داند كه آنچه كردند برنگردانند و مراد خويش را با مراد ما نيارند . همهساله از اين فكرتها برگشته باشد و در غم مىجوشد و با آتش بىدود مىسوزد ، كه اگر زبانهاى از آتش دل اين طايفه را دستورى باشد كه خويشتن را پديد كند همه آتشهاى عالم از او به فرياد آيند .
اما آنكه گفت : « و انقطع الى الله من البشر » . و از خلق به خداى تعالى پيوندند . معنى اين سخن بسيار است لكن رمزى از او بگوييم .
و آن آنست كه چون در خلق نظاره كند همه را اسير قدرت بيند و مجرى حكم ربوبيت . از منفعت و مضرت به دست ايشان هيچ نه . كه اگر به دست خلق چيزى خواستى بودن به دست آنكس بودى كه سيد عالم است . و حق تعالى او را چنين مىگويد :
لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ .
و جاى ديگر چنين مىگويد :
إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ .
و جاى ديگر چنين مىگويد :
وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ .
و جاى ديگر چنين مىگويد :
قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ .
و جاى ديگر چنين مىگويد :
قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ .
و چون بر منفعت و