صفا پاكى بود از همه علايقها . چون خلق در ميان افتاد علقهء صفوت نماند چون [ پاكيزه ] نباشد حق را جل و عز معنى صفا از ميانه برخيزد ، خلقپرست گردد نه خداپرست . و هركس كه در صحبت حق به چيزى بازنگرد بجز حق ، وگر همه ذرهاى است ، معبودش آن چيز است . از بهر آنكه ذاكر به ذكر مذكور جويد ، چون از ذكر مذكور حق باشد ، جز حق ديدن در وقت ذكر محال است . وز عبادت مراد معبود است ، بايد كه عابد در وقت عبادت همه معبود را بيند تا به حقيقت عابد باشد . و چون جز معبود چيزى مىبيند در وقت عبادت معبودش حق نيست بلكه معبودش آن چيز است كه او نظارهء او است . و ديگر همه صفات هم بر اين مثال است چون خوف و رجا .
و آنكه گفت : « و اطعم الهوى ذوق الجفا » ، موافق است قول خدا را كه :
وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى .
يعنى هواى خويش را آنجا برد كو مراد حق است نه مراد حق را آنجا كشد كه هواى او است ، از بهر آنكه حق زير هوا نيايد ، و هوا زير مراد حق آيد ؛ هرچند كه آنچه مراد حق است تلخ و سخت و دشوار باشد ، و نفس از آنجا گريزان باشد و آن را كاره باشد ، به كره او را بر مراد حق دارد .
و مثل اين چنان است كه كودكى خرد كه پدر و مادر مهربان دارد ، و بر او بيمارى ظاهر گردد و داروى تلخ دهندش . چون كودك آن را بخورد صلاح او در آن باشد . تلخى ساعتى باشد و صلاح دوام .
يا چون خون بر او غلبه گيرد حجامت كنندش . درد ساعتى باشد و راحت دوام . و چون بدخويى كند از درد يك ساعت آن راحت ساعتش هلاك دوام آرد . مثل هواى نفس اين است . راحت وقتى و هلاك ابدى ؛ يا تلخى وقتى و راحت ابدى .
و دنيا پس قفا انداختن آن باشد كز دنيا گريزان باشد . چه اگر روى به دنيا آرد از دو [ 44 ب ] بيرون نباشد يا آن جويد كه او را مقسوم است يا آنكه او را مقسوم نيست . آنكه او را مقسوم است بىطلب به وى رسد ؛ و آنكه او را مقسوم نيست با طلب هم نيابد . پس [ از ] مشغول گشتن به طلب دنيا هيچ فايده حاصل نيايد مگر رهانيدن حق .