خاصهء خويش گردانيد ، وز همه چيزها او را بيزار گردانيد . پس او را صوفى خوانند ، اى گزيده گشت حق را جل و عز .
و فايدهء اين سخن ، و الله اعلم ، [ 44 الف ] آن است كه صوفى به حقيقت آن كس باشد كه به صفت خويش قايم نبود ، وز همه چيزها بيزار گشته باشد . تعمل نكند ، يعنى از خويشتن كارى نبيند ؛ و تكلف نكند ، يعنى از خويشتن كارى نسازد ؛ و بر زبان دعوى نراند . يعنى به هيچ وقت به تدبير خويش قايم نباشد بل چنان باشد كه بدارندش ، و تدبير خويش را بر تدبير خدا بدل نيارد و برخواست او اعتبار نكند ، و حق را در تدبير او متهم ندارد . همگى آن او باشد به حكم ملك ، و او را باشد به حكم تدبير ، و با او قايم باشد به حكم نگهداشت .
وز حد امر و نهى او قدم بيرون ننهد . و با اين همه صفت او را دعوى نباشد بل خويشتن را بدان صفت بيند كه در دو جهان هيچ مايه ندارد ، از بهر آنكه هركس كه او خويشتن را در هر دو كون چيزى ملك داند دعوى مالكى كرد ، و هركه دعوى كرد كه من مالكم مملوك نباشد . و مملوكى با مالكى جمع نيايد .
[ قوله ] : « و قال ابو على الرودبارى و سئل عن الصوفى فقال من لبس الصوف على الصفاء و اطعم الهوى ذوق الجفاء و كانت الدنيا منه فى القفاء و سلك منهاج المصطفى » . ابو على رودبارى را رحمه الله پرسيدند كه صوفى كدام است ؟ گفت : آنكه صوف بر صفا پوشد و هوا را طعم جفا بچشاند و دنيا را با پس پشت اندازد و بر راه مصطفى برود .
و معنى صوف پوشيدن بر صفا آن باشد كه نخست سر را صافى كند ، و باز ظاهر را صوف پوشاند ، كه با سر صافى صوف ناپوشيدن به از آنكه با سر آلوده صوف پوشيدن . از بهر آنكه ظاهر به صوف آراستن به خلق نمودن است . و صوفىكننده بايد نه نماينده . از بهر آنكه هركس كه او را در سر با حق تعالى راستى باشد نخواهد كه جبريل به مثل از راستى او خبر يابد ، كه روا دارد كه مخلوقان برحال او مطلع گردند ؟ ! و هر آن وقت كه به خلق نمود كه من چه دارم از آنچه دارد ذرهاى با او نماند . چون اصل اين حال صفا طلب كند ، و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٤