نهاك لا من اغراك . دوست تو آن بود كه ترا گويد مكن نه آنكه گويد هرچه خواهى كن .
و صفاى معاملات آن باشد كه عجب نفس در او راه نيابد و به رياى خلق مغرور نگردد ، و در ديدار بدان منت چنان مستغرق گردد كه معاملات خويش خود نبيند . و صفوت اسرار آن بود كه همه كدورات و رعونات از سر بيرون كند ؛ و انشراح صدر آن بود كه دلى دارد فراخ ، تحمل بلاى خلق را ؛ و رضاى قضاى حق را كه هر چيز كه آن گشادهتر و فراختر گنجاتر ، و هر چيز كه بستهتر و تنگتر ناگنجاتر .
صفت سباق آن است كه بر سبيل اختصار ياد كرديم ، و تمامتر پس از اين بيايد ان شاء الله تعالى .
[ قوله ] : « و قال بندار بن الحسين الصوفى من اختاره الحق لنفسه فصافاه و عن نفسه برأه و لم يرده الى تعمل و تكلف بدعوى و صوفى على زنة عوفى [ اى ] عافاه الله فعوفى و كوفى اى كافاه الله و جوزى اى جازاه الله ففعل الله به ظاهر فى اسمه و الله المتفرد به » . بندار بن الحسين رحمه الله چنين مىگويد كه صوفى آن كس باشد كه حق تعالى او را برگزيند از بهر خويش و با او دوستى كند ، و او را از نفس او بيزار كند و او را بازنگرداند به تعمل و تكلف به دعوى .
و گفت صوفى بر وزن عوفى بود . گويند خداش عافيت داد و عافيت يافت ، و خداش كفايت كرد و كفايت يافت ؛ و خداش پاداش داد و پاداش يافت . فعل خداى تعالى با او ظاهر بود در نامش ؛ و خدا بدان فعل متفرد .
و جمله اين سخن را معنى آن است كه نام صوفى از صفت و فعل او نگرفتهاند كه اين صوفى چيزى كرده است كه بدان فعل يابد ، آن صفت او را اين نام دادهاند . لكن فعل در او خداوند را است جل و تقدس بىاو ، و او از فعل خدا نام گرفته است . و اين فعل ما لا يسم فاعله بود ، چنان كه از معافات گويى عوفى عافيت يافت ؛ و از مكافات گويى كوفى كفايت يافت ؛ وز مجازات گويى جوزى پاداش يافت .
صوفى نيز از مصافات گرفته است ، يعنى حق تعالى او را برگزيد و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٣