بفرمودى كه از سر تجريد برو و حج كن و بازآى ، تا با ما صحبت توانى داشت ؛ و با ياران خود با آنكس به تشييع برفتى و او را پياده فروفرستادى بىزاد و بىراحله ، و بازگشتى . او را گفتند خلق را هلاك مىكنى ؟ گفت نه چنين است بلكه آمدن ايشان نزديك من و مراد ايشان نه منم ؛ اگر مراد من باشم بتپرستى باشند ، و هم آن مقام فاسقيشان به از اين مقام تايبى ؛ كه فاسق موحد به از رهبان زاهد .
پس مراد ايشان حق است . اگر در راه هلاك شوند به مراد رسيدند ؛ و اگر بازآيند رنج اين سفر ايشان را چنان راست كرده باشد كه من به ده سال راست نتوانم كردن .
و اما سفر باطن به معنى تفكر و اعتبار است . گاه سر را [ 43 ب ] به سفر تفكر درافگنند و تا به ازل مىروند ، در تفكر آنكه حق با ما چه كرده است ؛ و گاه در تفكر آخر افتند كه به آخر چه خواهد بودن .
در ميان اين دو تفكر سفر مىكنند از اول به آخر دوان ، و از آخر به اول دوان . و هيچ جاى روى قرار نه . اين است معنى قول پيغمبر عليه السلام : تفكر ساعة خير من عبادة سنة .
و منع كردن نفس از حظ او از بهر آن است كه هرچند نفس را مراد بيش دهى بيش طلب كند ، و تمامى مراد را نهايت نيست . و هركه حظ نفس به تمامى بدهد به زنار بستن نزديك باشد ، و بر اين مثلى هست و آن كودك خرد است كه چون مادر و پدر زيرك باشند هم از اول كه كودك آرزوها خواستن گيرد ، گوش او بمالند ، به يك گوش ماليدن ادب گيرد و نيز بىادبى نيارد كردن ، و هرچند بزرگتر گردد باادبتر گردد و مادر و پدر از او برخوردارى يابند . و چون به اول آرزوها كند و بر مراد او بروند ، چنان بىادب گردد كه به تازيانه و دست و پاى بريدن راست نگردد . و مادر و پدر پندارند كه مهربانى كردهاند ، خود هلاك او كرده باشند . حال نفس همين است . چون او را از آرزوها منع كنى راست گردد و مقام صديقان يابد . و چون يك مراد او بدادى بدخو گردد و نيز جويد . و چون يافت بدخوتر گردد تا به مقامى رسد كه زنديقى اختيار كند ؛ و اين عداوت كردن بود با نفس خويش نه محبت كردن . و از اين معنى گفتهاند : صديقك من
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٢