تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
مرگ كالبد او را هم در غربت بداشتند ، درست شد اين طايفه را كه ترك وطن ايشان را به از مقام ، از بهر آنكه حق تعالى از بهر حبيب خويش محمد مصطفى اختيار نكند مگر آنچه بهتر بود . و اشارت در اين آن است كه به وطن بودن نوعى از عز است ، و از وطن غايب گشتن نوعى از ذل . و آنكه به نزديك خلق عزيز گردد بيم باشد كه به نزديك حق تعالى ذليل گردد ؛ و چون نزديك خلق مستذل گردد [ باشد كه ] نزديك حق تعالى عزيز گردد . و معنى اين سخن آن است كه حق تعالى اولياى خويش را چنان دارد كه هميشه به وى نگرند نه به غير وى ؛ و همه از وى بينند نه از غير او . و اما ترك وطن به سر آن باشد كه هرچه دل ايشان با آن وطن گيرد از آنجا بگذرند و با او نيارامند ، كه همه هلاك عارفان در وطن گرفتن است . ابو العباس بن عطا گويد رحمه الله : من سكن الى شىء دون الحق كان بلاؤه فيه . هركه با چيزى جز خداى تعالى بيارامد بلاى او در آن چيز باشد . و به رمز چند چيز ياد كنيم تا اين سخن ظاهر گردد . نبينى كه چون يعقوب را با يوسف آرام افتاد ، بر يعقوب چه بلا آمد و بر فرزندان نيز به طفيل او ، و بر يوسف و زليخا نيز ؟ ! و نبينى كه چون مصطفى را عليه السلام با مكه آرام افتاد از مكيان بر مصطفى چه بلا آمد ؟ ! و نبينى كه چون مصطفى را با عايشه ذره‌اى آرام پديد آمد ، بر عايشه به تهمت دروغ چه بلا آمد ، و همه جهان بلاى عايشهء صديقه ياد كنند . و من چنين مىگويم كه بلا آن بلا بود كه بر سر مصطفى آمد از بهر عايشه . آن عايشه گفتند كه گفتنى بود و ظاهر بود ، و آن مصطفى نگفتند كه كس را بدان مقام راه نبود . وگر ذره‌اى با حسن و حسين [ عليهما السلام ] دل او را آرام افتاد بنگر تا از آسمان چه خبر آمد . و شرح آن بيشتر فروتر از اين ياد كنيم ان شاء الله . اما لزوم سفر هم به ظاهر و هم به باطن باشد . سفر ظاهر رياضت نفس را تا مقهور و ماليده گردد ، كه در حكايات چنين آورده‌اند كه هركه به نزديك شبلى رحمه الله درآمدى و توبه كردى ، شبلى او را