تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
بيفگنديم . باز : اقرأ باسم ربك و سبح اسم ربك ، چون تكرار او بسيار نبود به تخفيف حاجت نيامد ، الف نيفگندند . « و ان جعل مأخذه من الصوف استقام اللفظ و صحت العبارة فى حق اللغة » . وگر اين نام را از صوف گرفته باشند ، كه اين طايفه صوف پوشند ، لفظ راست بود و عبارت درست . و در حق لغت اين را خود هيچ تأويل به كار نيايد . [ قوله ] : « و جمع المعانى كلها » . و گرد آورده‌اند اين معنيها در نام اين طايفه . [ قوله ] : « من التخلى عن الدنيا » . از خالى بودن از دنيا . [ قوله ] : « و عزوف النفس عنها » . و دور بودن نفس ايشان از دنيا . [ قوله ] : « و ترك الاوطان » . و به جاى گذاشتن وطنها . « و لزوم الاسفار » . و ملازم بودن در سفرها . [ قوله ] : « و منع النفوس حظها » . و بازداشتن بهره‌هاى تن از تن . [ قوله ] : « و صفوة الاسرار » . و روشنى سرها . [ قوله ] : « و صفاء المعاملات » . و پاكى معاملتها . « و انشراح الصدور » . و گشايش دلها . « و صفة السباق » . و صفت سابقان . و اما [ 43 الف ] تخلى از دنيا بر دو وجه بود : ظاهر از ملك و باطن از محبت نگه‌داشتن . نه به ظاهر ملك دنيا طلب كنند تا به مقدار آن و روزگار طلب آن از خدمت حق بازنمانند ؛ و نه به دل دنيا را دوست دارند تا سر خويش جز به حق مشغول نگردانند . و دورى نفس از دنيا به معنى اعراض بود نه به معنى غيبت . هركه از چيزى اعراض كرد اگرچه حاضر است ، غايب شود ؛ و هركه بر چيزى اقبال كرد اگرچه غايب است حاضر شود . و ترك وطن بر دو گونه بود : ظاهر بود و باطن . ترك ظاهر آن بود كه از جاى مولود خويش غايب شود ، چه اگر در وطن صحبت كردن به بودى اولياى حق را ، سيد عالم را به وطن خويش بر جاى بگذاشتندى . چون به زندگانى او را از وطن انتقال فرمودند ، و به