تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
خدمت خويش منع نكردىاى و بلا هزار چندين بودى باك نداشتمى . چون اين بلا مرا از خدمت منع خواهد كردن اين بلا را از خويشتن بردارم . بفرمود تا كسى را بياورند تا پاى او ببرد . مرقد آوردند تا بخورد تا از درد بريدن خبر ندارد . او گفت مرا خود مرقد هست ، كسى را بياريد كه پيش من كلام خدا خواندن گيرد . چون رنگ روى من بگردد ، پاى من ببريد كه مرا خبر نباشد . قرآن‌خوان قرآن مىخواند ، تغير در او پديد آمد . پاى او را از نيمهء ران ببريدند و داغ كردند . نفس نزد . چون تمام گشت و قرآن خواندن به جاى بگذاشتند ، به حال خويش بازآمد و گفت : ببريدى ؟ گفتند بريديم . دست دراز كرد و آن پاى را برداشت و گفت : الهى تا مىخواستى اين پاى را مىداشتى ، و چون نخواستى بازستدى . شكر ترا در هر دو حال . اين آن پاى است كه اگر مرا به قيامت سؤال آيد كه من در همه عمر خويش يك قدم بدين پاى بر خلاف تو ننهادم مرا شرم نبايد داشتن . وگر دعوى صدق نبودى بينت بدان قوىاى نبودى . و گفت كسى ديگر را فسون نكنند . اين را نيز دو معنى باشد : يكى آنكه به خويشتن به چشمى ننگرند كز فسون ايشان كسى را راحت خواهد بود ، بلكه از حقارت خويش بترسند كه اگر ما به كسى نظر كنيم شومى ما آن‌كس را هلاك كند . و ديگر معنى آن باشد كه همه خلق را به حق تعالى نزديكتر از خويشتن دانند و فضولى نكنند ميان حق و بندگان او خويشتن درنيفگنند ، چنان كه فارس بغدادى رحمه الله گويد روزى به در خانهء قوطه آمدم و آواز او بشنيدم به تدبر : و يقول تقتلنى جوعا تمنع عن العالم تفعل بى كذا و كذا . پنداشتم كه او را در خانه خادمى است و عتاب با خادم مىكند . درآمدم او را يافتم روى به آسمان كرده ، و اين سخنها با حق تعالى مىگفت . گمان بردم كه مگر اين پير را گرسنگى غلبه كرده است و سوداش بجنبيده است . نان و گوشت بريان و حلوا آوردم و در پيش او بنهادم . مرا گفت : يا كلب ارفع عنى هذا الخرامن انت حتى تدخل بينى و بين الحق . گفتم يا شيخ ، چون ترا با حق وقت اين است اين بانگ و ناله چيست ؟ مرا گفت : يا پسر ، اذا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 157 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى