تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
پاك بايد . به پاى پليد بساط ملوكان مخلوق نتوان سپردن ، به سر پليد قرب حق تعالى كى توان يافتن ؟ ! پس چون سبب قرب پاكى است ، هركه پاك‌تر قريب‌تر . چون صفت كسى پاكى گشت قرب را شايسته گشت ، و چون قرب را نشايد خود او را پاك نگرداند . [ قوله ] : « قال النبى عليه السلام : يدخل من امتى الجنة سبعون الفا به غير حساب ثم وصفهم فقال الذين لا يرقون و لا يسترقون و لا يكوون و لا يكتوون و على ربهم يتوكلون » . چنين گفت پيغمبر عليه السلام كه هفتادهزار تن از امتان من به بهشت درآيند بىشمار . پرسيدند كه اين‌ها كدام باشند ؟ ايشان را وصف كرد و گفت : آن كسان كه فسون نكنند و از بهر خويشتن فسون نخواهند ، و كس را داغ نكنند و خود را داغ نخواهند ، و بر خداى عز و جلّ توكل كنند ، يعنى كار به دو سپارند . و اين تفسير قطع علايق است ، كه همه علايقها از خود ببرند و از كس فسون نخواهند از بهر بيمارى خويش از بهر دو معنى را : يكى آنكه بر اختيار حق تعالى چيزى اختيار نكنند ، وگرچه بسيار بلا به ايشان رساند ننالند و بر كرد وى بدل نيارند . چنان كه در حكايات ابو بكر صديق رضى الله عنه آمده است كه بيمار گشته بود . او را گفتند : الا ندعوا لك طبيبا قال الطبيب امرضنى قالوا الا تساله ان يداويك قال قلت فقال انى فعال لما اريد . ديگر معنى آن است كه ايشان را لذت ديدن نهندهء بلا از بلا چنان غايب كرده است كز بلا خود خبر ندارند . از چيزى كه خبر ندارند چگونه نالند . اگر روا باشد كه زنانى را كه كافر بودند نظارهء مخلوقى ، و آن يوسف است ، چنان مشغول گرداند كز الم قطع خبر ندارند ، اولاتر كه محبان حق را لذت محبت و مشاهدت چنان مشغول گرداند كز بلا خبر ندارند . و در حكايات عامر بن عبد قيس آورده‌اند كه خوره‌اى در پاى او افتاد . او را گفتند [ 42 الف ] پاى ببر . گفت مرا بر اختيار حق تعالى اختيار نيست ، و هرچه او كند مرا با آن خوش است . آن خوره تا زانو برآمد ، از نماز بازخواست ماند . روى به آسمان كرد و گفت : طاقت بلا دارم اما طاقت از خدمت بازماندن ندارم ، و گر مرا از