گويد حق تعالى مرا موافقت كرد . و از موافقتهاى حق عمر را يكى آن است كه چون شب ماه رمضان دست به عيال خويش دراز كرد ، و آن حرام و معصيت بود ، حق تعالى آن را حلال كرد و طاعت بگردانيد .
و مى حلال بود ، چون عمر رضى الله عنه آرزوى حرامى كرد حق تعالى حلال را حرام كرد و معصيت گردانيد . و چون عمر رضى الله عنه آن منافق را به حكم پيغمبر عليه السلام و به حكم ابو بكر صديق رضا نداد بكشت ، و پيغمبر با او عتاب كرد ، امر آمد كه عتاب مكن كه عمر خطا نكرد . و آيت آمد :
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ .
و از مصطفى عليه - السلام درخواست كه بر عبد الله ابى نماز مكن ، و آيت آمد :
وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً .
و چون از رفتن به سر گور او بازداشت آيت آمد :
وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ .
و چون پيغمبر را گفت كه زنان خويش را بگوى تا در پرده مىباشند آيت آمد :
وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ .
و چون عمر خطاب گفت كه آن امتان پيشين ثله باشند و از ما قليل ، آيت آمد :
ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ .
و چون پيغمبر را از عايشهء صديقه و از حفصه آزار رسيد به حديث مارية القبطيه كه سورت متحرم در اين شأن آمد ، عمر با حفصه و عايشه رضى الله عنهم عتاب كرد كه چرا دل پيغمبر عليه السلام نگه نمىداريد ؛ و پيغمبر را عليه الصلاة و السلام گفت كه ايشان كه باشند كه ترا بيازارند ، اگر ايشان را طلاق دهى خداى تعالى ترا به از ايشان كرامت كند . بر موافقت عمر آيت آمد :
عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً .
اين است معنى قول پيغمبر كه گفت : ان الحق لينطق على لسان عمر . آن زبان عمر عمر را نيست ، آن زبان عمر حق را است ، بر آن زبان آن راند كه حكم حق است . و تا به نزديك حق تعالى چيزى حق و صواب نباشد خود بر زبان عمر نراند . دليل اين سخن آن است كه در قصهء كشتن آن منافق ياد كرديم . و چون رسول عليه - السلام با او عتاب كرد امر آمد كه : يا محمد اما علمت ان قول عمر حكمى و سيفه عدلى . و بدين معنى او را فاروق خواندند كه فرق كرد بين الحق و الباطل . اينك صدق فراست را معنى اين باشد و حق