و در روايتى ديگر چنان است كه : الارواح تشام كما تشام الخيل .
گفت جانها به يكديگر بوى برند چنان كه اسبان بوى برند . و بزرگان را در تأويل اين حديث [ سخن ] بسيار است ، لكن تأويلى بگوييم كه اينجا به كار است . و آن آنست كه روز ميثاق چون حق تعالى خلق را خطاب كرد كه :
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ
خطاب يكسان ببود ، لكن در زير خطاب معانى بسيار بود . كافران را خطاب از مقام عدل بود ، لاجرم بيزارى نصيب ايشان آمد و مؤمنان را خطاب از مقام فضل بود لاجرم وصال نصيب ايشان آمد . باز اين اهل فضل گروه گروه بودند هر گروهى را خطاب به صفتى آمد . يك گروه را خطاب به جلال آمد و يك گروه را خطاب به جمال آمد . آن گروه را كه به جلال [ 41 الف ] خطاب كرد همه خوف و زهد نصيب ايشان آمد ، و يكى از آنها حسن بصرى بود رضى الله عنه ، كه هرگز او را كس خندان نديد . و آن گروه را كه خطاب به صفت جمال آمد همه بشارت و رجا نصيب ايشان آمد چنان كه يحيى بن معاذ الرازى ، كه همه مناجات او در رجا است . يكى را خطاب به صفت لطف آمد ، در هر نفسى هزار انبساط بكند ، و يكى را خطاب به صفت كبريا آمد از هيبت گنگ فروماند به همه عمر نفسى نيارد برآوردن . و يك گروه را خطاب به صفت محبت آمد ، مناجات و قرب نصيب ايشان آمد . و ديگر صفاتها همچنين از جمله آن ارواح كه ايشان را به يك صفت خطاب آمد آن روز تعارف افتاد . امروز چون يكديگر را ببينند ، ائتلاف ايشان را از آنجا افتد .
و نيز شايد كه معرفت اويس با هرم در آن ساعت بدان باشد كه او را تمناى ديدار هرم افتاد و حق تعالى او را خو كرده باشد كه هرچه آرزو كند بدهد . چون هرم پديد آيد بداند كه اين آن آرزوى من است . صدق فراست ايشان چنين باشد . و اين روا بود كه حق تعالى بندهاى را به جايى رساند كه هرچه بر سر او بگذرد مراد او در كنار او نهد . و يكى از آن عمر خطاب بود كه هرچه او آرزو كردى و مراد او بودى بر موافقت او وحى آمدى تا افتخار كرد و گفت :
وافقنى ربى فى ثلث . وگر عمر رضى الله عنه چنين گفتى كه من حق را موافقت كردم خود بزرگكارى بودى . پس چگونه باشد كه