تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
مادر و پدر ، و لطف حق با بنده بيش از لطف مادر و پدر است با فرزند . چون بنده حق را بىاختيارى و بىتدبيرى و بىمرادى چنان باشد كه كودك مادر و پدر را ؛ حق نيز همچنان كفايت كند اسباب او را چنان كه مادر و پدر مر آن فرزند را . هذه مسئلة الفناء و بالله التوفيق . [ قوله ] : « قال اويس القرنى لهرم بن حيان حين سلم عليه : و عليك السلام يا هرم بن حيان ، و لم يكن رآه قبل ذلك ثم قال له عرف روحى روحك » . و اين اويس مردى بود از اهل يمن و به پيغمبر عليه السلام ايمان آورده بود و در روزگار پيغمبر ببود ، و مادرش زنده بود و مادرش نيز ايمان آورده بود . و به زمين يمن بودند به ديهى كه آن را قرن خوانند ، و او را ساز و برگ نبود كه مادر را به نزديك پيغمبر توانستى آوردن ، و نتوانست مادر را به جاى بگذاشتن بدانكه حق مادر نگه داشت خداى تعالى او را به ناكردن هجرت معذور داشت . و پيغمبر را از حال او خبر كرد ، و به بركت خشنودى مادر او را كرامت روزى كرد تا پيغمبر عليه السلام گفت : از امت من مردى باشد كه به عدد ربيعه و مضر خداى تعالى به شفاعت او بيامرزد ، و آن اويس قرنى است رحمه الله . و بشارت داد عمر را رضى الله عنه كه تو او را ببينى و چون ببينى او را از من سلام برسان . پس به روزگار آنكه عمر خطاب حج كرد او را از اهل يمن طلب كرد و بديد و درود پيغمبر به وى برسانيد ، و قصهء او دراز است . اين‌قدر از حكايت او بسنده باشد كه در كتاب ياد كرده است . به سر سخن باز - گرديم . گفتا هرم بن حيان به سلام او آمد ، و يكديگر را نديده بودند . چون هرم بر او سلام كرد گفت : و عليك السلام يا هرم بن حيان . هرم گفت : مرا چگونه شناختى ؟ گفت : جان من جان ترا بشناخت . و اين سخن را تفسير آن است كه پيغمبر عليه السلام گفت : الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف . گفت جانهاى خلق سپاه‌هااند گروه گروه گرد آيند هركدام را كه آشنايى افتاده باشد بسازند ، و هرك را آشنايى نيفتاده باشد مختلف گردند .