ياد كردم . و مثل مؤمن در دنيا چون مرغكى است در قفصى بازداشته .
اگرچه نكوش دارند ، آخر هم زندانى است ، و هم آرزوى او آن باشد كه يكبارى از زندان خلاص يابد . نبينى كه پيغمبر را عليه السلام چون كار تنگ درآمد ، جبريل عليه السلام در رسيد و او را مخير كرد ميان مرگ و زندگانى . تا رسول گفت عليه السلام : الرفيق الاعلى الرفيق الاعلى . و از همه ياران كس ندانست كه رسول چه مىگويد مگر صديق اكبر رضى الله عنه كه گريان گشت و گفت : پيغمبر را گم كرديم . و در خطبهء وداع نيز پيغمبر عليه السلام چنين گفت : ان عبدا خير بين الدنيا و الآخرة فاختار البقاء على الفناء . ابو بكر صديق رضى الله عنه گفت : وا حسرتا فقدنا رسول الله صلى الله عليه و سلم .
و على بو طالب كرم الله وجهه گفت : ما ابالى وقعت على الموت او وقع الموت على . و چون [ 39 الف ] بلال را رضى الله عنه حال تنگ آمد و زن او در او اثر مرگ ديد گفت : وا حزناه . بلال گفت : لا تقولى وا حزناه و لكن قولى وا طرباه غدا يلقى الاحبة محمدا و حزبه . گفت :
فردا دوستان را خواهم ديدن ، تو چنان مىپندارى كه ما مىميريم ، ما زنده مىگرديم .
پس عام را امروز زندگانى است و فردا مرگ ، و خاص را امروز مرگ است و فردا زندگانى . هرك را حيات به روح است مرگ او به زوال روح است ، و هرك را حيات به محبت است مرگ به فراق است و زندگانى به وصال .
ابو الحسن النورى رحمة الله عليه گويد روزى با ياران خويش به صحرا بيرون رفتم . از دور جوانى پديد آمد سر و پاى برهنه با مرقعى ، بر ما سلام كرد و ما را گفت : مرا آبى پاك مىبايد و جايكى پاك .
گفتم تا چه كنى ؟ گفت تا خود را بشويم و نماز كنم و بميرم . گفتم تو چه دانى كه بخواهى مردن ؟ گفت از بهر آنكه مرا آرزوى دوست برخاسته است و بيش از اين صبر نمانده است . و او دوستان را بيش از اين در آرزوى انتظار ندارد . گفتم از پس آن بالا چشمهاى است . از آن سوى رفت و از ما غايب گشت . ياران را گفتم درنگ كنيد تا ببينم كه چه باشد . زمانى توقف كرديم و برفتيم . او را
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: محمد روشن
ص١٤٦