تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
السلام اين پيغام به وى بگزارد ، گريان گشت و بر پاى خاست و گفت : انا عن ربى راض . آيت آمد :
وَ ما لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى وَ لَسَوْفَ يَرْضى .
قوله : « و من لبسهم و زيهم سموا صوفية لانهم لم يلبسوا لحظوظ النفس ما لان مسه و حسن منظره و انما لبسوا لستر العورة فتجزوا بالخشن من الشعر و الغليظ من الصوف » . و از بهر لباس ايشان را صوفى خوانند از بهر آنكه ايشان از بهر نفس جامهء نرم نپوشيدندى چه پشمينه‌ها و پلاسهاى درشت پوشيدندى . و ايشان را اين تنها در لباس نيست ، لكن در هر چيزى همچنين است . عمر به سر آرند و تن را يك مراد ندهند و يك قدم بر مراد نفس ننهند از بهر آنكه فساد دين و دنيا در موافقت نفس است ، چنان كه خداى تعالى گفت :
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ .
آنكه بر مراد خويش رفت خداى تعالى گفت هواى خويش به خداى گرفته است . محمد بن على الترمذى رضى الله عنه چنين گويد هرچند با نفس بكوشيدم تا او را بر طاعت راست كنم برنيامدم . از خود نوميد گشتم و گفتم خداى تعالى اين نفس مرا از بهر دوزخ آفريده است ، دوزخى را نپرورم . به كرانهء جيحون رفتم و دوستى را بگفتم تا دست و پاى من ببست و برفت . آنگه خويشتن را بغلتانيدم و به آب درافگندم تا مگر غرق شوم . آب بزد و بند دست من بگشاد ، و موجى بزد و مرا يكباره بيرون انداخت . از خويشتن نوميد گشتم و گفتم : سبحان آن خداى كه نفسى را بيافريند كه نه بهشت را شايد و نه دوزخ را . در آن ساعت مرا از خود نوميدى درآمد . به بركت آن سر من گشاده گشت ، بديدم آنچه مرا بايست . همان ساعت ديگرباره غايب شدم تا بزيستم به بركت آن ساعت زيستم . قوله : « ثم هذه كلها احوال اهل الصفة الذين كانوا على عهد رسول الله صلى الله عليه و على آله و سلم فانهم كانوا غرباء فقراء مهاجرين اخرجوا من ديارهم و اموالهم و وصفهم ابو هريره و فضالة ابن عبيد [ 37 الف ] فقالا كانوا يخرون من الجوع حتى تحسبهم الاعراب مجانين و كان لباسهم الصوف حتى ان كان بعضهم يعرق فيه فيوجد منه