تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
خاصه آدمى . چنان كه خداى تعالى گفت :
إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى .
همه فسادها و شهوتها از سيرى خيزد . پس پيوسته نفس را گرسنه دارند تا به طاعت منقاد باشند و فضولى ديگرشان ياد نيايد . قوله : « و من تخليهم عن الاملاك سموا فقرا » . و از بهر آنكه از ملك خالى باشند فقراشان خوانند ، كه خبر پيغمبر است عليه السلام كه گفت : الفقر ازين على المؤمن من العذار الجيد على خد الفرس . و اگر فقر را هيچ فضل نيستى مگر آنكه توانگر را اعتماد بر دنيا بود و درويش را اعتماد بر خداى بود ، و همه‌ساله كه توانگران به خداى تعالى تقرب كنند ، وسيلت درويشان را سازند . و اگر درويش به توانگران تقرب جويد ، از خداى تعالى دورى يابد . پس چون به حقيقت بنگرى خلق ايشان را درويش خوانند و توانگر خود ايشانند ، از بهر آنكه درويش نيازمند بود و توانگر بىنياز . و اين طايفه را به هر دو كون به هيچ‌چيز نياز نيست جز به حق تعالى . و فقرى كه به حق بود غنا بود ، و غنى چون به غير حق بود فقر بود . غنى بايد تا ترا غنى كند ، و غنى جز خداى تعالى نيست . ديگران همه فقيراند ، بر فقير اعتماد كردن فقر افزايد . قوله : « و قيل لبعضهم من الصوفى قال الذى لا يملك و لا يملك يعنى لا يسترقه الطمع » . گفت صوفى آن است كه نه مالك باشد و نه مملوك . مالك نابودن نشان بندگى است ، و مملوك نابودن نشان بزرگ همتى است . مالك نباشند از بهر آنكه دانند كه ما بنده‌ايم به رقى كه آن رق را زوال نيست و بنده را ملك محال است زيرا كه بنده مملوك است و مملوك مالك محال باشد . و اگر شايد كه مملوك مالك گردد شايد كه آن مملوك نيز مالك گردد الى ما لا يتناهى . و اين محال است . و اگر شايد كه بنده مالك گردد شايد كه خداوند ملك گردد ، و اين نيز محال است . و اگر هيچ فضل نيست بندگى را مگر [ آنكه آزاد را ] تيمار خويش بايد بردن . و تيمار بنده خداوند دارد ، و چون كسى حقيقت بندگى بيند در دو جهان از غم برهد . زيرا كه بندگى كردن ترك اعتراض باشد بر خداى تعالى و فرمانبردارى باشد خداوند را ، و گردن نهادن باشد حكم او را . هركه اين كار بست در دو جهان