تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
قوله : « و لكثرة اسفارهم سموا سياحين » . از بسيارى سفر ايشان را سياحان خوانند . و خداى تعالى سياحت را در قرآن بستوده است و گفته :
التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ
. و نيز فرموده است سياحت كردن ، و گفته است :
فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ
. در زمين برويد . و چون مؤمنان مكه را كافران جفا كردند خداى تعالى با ايشان عتاب كرد به ترك سياحت ، و گفت :
أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها .
و كثرت سياحت ايشان را معنى بسيار است . اندكى از آن بگوييم . هركس كه او را شوق و محبت غالب باشد ، بىقرار و بىآرام باشد . همواره گرد عالم مىدود تا مگر جايى رسد كه نشان دوست ياود يا كسى را بيند كه با او خبر دوست گويد و او را خبر دوست دهد . اين خود بىقرارى آن‌كس است كه كسى را دوست دارد كه از او خبر توان دادن يا نشان توان يافتن . پس حال كسى كه كسى را دوست دارد كه نه با كسى خبر او يابد و بر چيزى نشان وى نيابد چگونه باشد ، كه از هرچه نشان او جويد آن چيز [ خود ] متحيرتر است . و از هركه خبر او پرسد آن كس خود بيچاره‌تر است . يكى از درويشان چنين گويد كه در باديه مىرفتم ، مردى را ديدم با مرقعى و عصايى و ركوه‌اى . گفتم : من اين ؟ قال من اندلس . گفتم : الى اين ؟ قال الى الصين . گفتم : و اى بحاجة ؟ فقال : فى زيارة حبيب . فقلت طريق بعيد . فقال بعيد على كسلان او ذى ملالة فاما على المشتاق فهو قريب . آنكه از شوق خبر ندارد بر قدم رود ، و آنكه مشتاق است به دل رود . تا دل نيارامد تن حاكم او است چگونه آرامد ؟ ! هر محبى كه او را آرام صفت گردد در دعوى محبت كذاب است . محب گريان و پخسان بايد ، غريوان و جوشان بايد ، بىخورد و بىخواب بايد ، بىقرار و بىآرام بايد . و سياحت را اصل است . نخستين سايح آدم بود عليه السلام كه از دنيا به بهشت رفت و از بهشت به دنيا بازآمد . ديگر نوح بود عليه السلام كه در كشتى نشست و همه عالم طواف كرد . ديگر ابراهيم بود عليه السلام كه او را به منجنيق به آتش انداختند . ديگر موسى بود عليه السلام كه او را به دريا بگذرانيدند . ديگر سليمان بود عليه السلام ، غدوها شهر و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 132 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى