خسبند . بيمار خود نخورد ، و غريق را خود خواب نيايد . پس شاميان ايشان را جوعيان خوانند از آنكه عمر خود بر گرسنگى مىگذارند .
طعام بيش از آن نخورند كه قوت خدمت يابند .
[ از ] ابراهيم بن ادهم پرسيدند : الفقير اذا جاع يوما ما يصنع قال يصبر قيل فان جاع يومين قال يصبر قيل فان جاع ثلث ايام . قال الجوع بعد ثلاث قيل يموت قال ديته على قاتله ثم قال من كان قاتله مولاه فديته لقاؤه . معنى اين سخن آن باشد كه اگر نبايستش كه بكشتى نان بدادى ، و در خزانهء او نان بود . چون نداد مرادش كشتن بود . و هركه كسى را بكشد ديت بر او واجب آيد .
و هم ابراهيم گويد كه روزى طعام نيافتم . گفتم الهى اگر امشب مرا گرسنه دارى چهارصد ركعت نماز كنم . آن شب طعام نيافتم .
نذر وفا كردم . دگر روز برخاستم و عهد كردم كه اگر امشب طعام نيابم چهارصد ركعت ديگر نماز كنم . هم طعام نيافتم و نذر وفا كردم و به روزه بودم . نذر كردم كه اگر شب سه ديگر طعام نيابم چهارصد ركعت نماز ديگرباره بكنم . [ طعام نيافتم و به عهد وفا كردم . ] و عهد كردم كه اگر شب چهارم طعام نيابم چهارصد ركعت ديگر نماز كنم . به روزه خاستم و طعام نيافتم . ضعيف گشتم . ترسيدم كه از خدمت بازمانم . به مزگتى درآمدم و از خداى تعالى طعام خواستم .
جوانى درآمد مرا گفت : به طعام حاجت هست ؟ گفتم هست . مرا به خانه برد . چون به خانهء او درآمدم ، مرا گفت : چه نامى ؟ گفتم :
ابراهيم . گفت : پسر كيستى ؟ گفتم : پسر ادهم . گفت : از كجايى ؟
گفتم : از بلخ . پيش من به زانو درافتاد و گفت : من بندهء توام . هرچه دارم ملك تو است كه من غلام پدر تو بودم . مرا مايه داد و به بازرگانى فرستاد . عاصى گشتم و باز ايستادم . ابراهيم گفت : اگر راست مىگويى ترا آزاد كردم و هرچه با تو است ترا بخشيدم ، و اين طعام بر خويشتن حرام كردم . باز روى به آسمان كرد ، گفت :
الهى ما سألتك طعاما قط إلا مرة واحدة فصببت على الدنيا صبا عاهدتك بعد هذا ان لا اسالك شيئا و ان قتلتنى جوعا . [ 35 ب ] و اين گرسنگى را بدين اختيار كردند كه هر حيوانى كه سير شود طاغى گردد ،
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٤