ضرورت باشد ، حرام حلال گردد چون تناول مردار در بيابان در حال ضرورت ؛ يا تناول مى به حال ضرورت چون آب و طعام نيابد . پس به نزديك اين طايفه همه دنيا چون مردار و مى است . روا ندارند دست به دنيا دراز كردن مگر به حال ضرورت . و ضرورت آن است كه ياد كرديم . ستر عورت يا سد جوعت ، ديگر معنى آن است ، و الله اعلم ، كه دنيا گرفتن بر سه وجه است ، وجهى از او حرام است و وجهى مباح و وجهى فريضه . حرام نگيرند بيم عقاب را ، و مباح نگيرند بيم حساب را ، آن مقدار كه گيرند گرفتن او فريضه است ، و آنقدر ستر عورت است يا سد جوعت كه بر اين نه عقاب باشد و نه حساب . از بهر آنكه هرچه بيش از اين است بنده براى خويش گيرد ، و هرچه بنده قدم نهد براى خويش ملام و معاتب گردد . و اين مقدار نه براى حق بود ، چه براى خود بود . اگر عورت نپوشد از خدمت بماند ، و نماز با كشف عورت روا نباشد ، چنان كه خداى تعالى گفت :
خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ .
و اگر چندانى نخورد كه گرسنگى بنشاند هلاك شود و از خدمت نيز فروماند . چنان كه خداى تعالى گفت :
وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً .
و نيز گفت :
وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ .
و اگر برهنه خدمت روا استى هرگز خود را نپوشيدندى ، و گر بىغذا زندگانى يابندى هرگز چيزى نخور [ د ] ندى . يكى از درويشان چنين گويد كه من جامهء استاد خود را بكاويدم چيزى مىجستم .
شكستهاى سيم در آنجا بيافتم مقدار دانگى . عجب داشتم كه استاد ما دنيا را پنهان كرده است . چون استاد بيامد ، من او را بگفتم . مرا گفت : هم آنجا باز نه . بار دگر گفتا : بردار و به كار بر كه پردهء ما دريده گشت . گفتم قصهء اين مرا بگوى . گفت : در همه عمر مرا خداى تعالى دنيا افزونى بيش از اين نداد . خواستم تا با خويشتن به كفن در نهم تا اگر شمار اين از من بخواهند گويم كه همين مقدار كه مرا دادى باز آوردم . و جمله اين سخن آن است كه هرچه كنند براى حق تعالى كنند نه براى خويش . همه مراد خويش يكسو نهادهاند و مراد حق اختيار كرده .