تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
عبادك جزاء فيقول يا دنيا يا دنية يا لا شىء لا ارضاك له [ 33 ب ] چون حق تعالى نپسندد كه همه دنيا جزاء كمترين بنده گردد ، اوليا كى پسندند تا جزوى از دنيا نصيب ايشان گردد ، وگر نيستى مگر [ خبر ] پيغمبر عليه السلام : لو كانت الدنيا تزن عند الله جناح بعوضة ما سقى منها كافرا شربة من ماء . چيزى كه آن كم از جناح بعوضه‌اى باشد با چندين نصيب شريكان ، نصيب يك تن چه مايه باشد تا بدان افتخار بايد كرد . و از اوطان بيرون رفتن از بهر آن است كه در وطن بودن مردم را عز بار آرد . و گفتيم كه ايشان خود از عز گريزانند . و نيز مردم را با وطن الف باشد ، و اين طايفه را جز با حق تعالى الف نبود . و نيز بر وطن اعتماد افتد . و هرك را بر چيزى بجز حق اعتماد افتد ، به همان مقدار توكل او را نقصان آرد . و نيز از وطن بريدن موافقت رسول باشد صلى الله عليه و سلم . و آن صحابه كه ايشان از وطنهاى خويش بريده بودند ، به غريبى زيستند و در غريبى مردند ، هركه دعوى كند كه بر راه ايشانم ، از موافقت كردن ايشان بد نباشد و بريدن از دوستان از بهر آن است كه دوست اعتماد را بايد ، و بر مخلوق اعتماد درست نيايد . از بهر معانى را يك معنى آن است كه آن‌كس كه بر او اعتماد كنى باشد كه وقت اعتماد او را بر جاى نبينى . از اين معنى گفت خداى تعالى :
وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ .
توكل بر زنده‌اى كن كه نميرد ، تا هر چون كه ترا بايد بيابى . و ديگر معنى آن است كه با هركه صحبت كنى از تو مراد خويش جويد و چون نيابد از تو ببرد . صحبت با آن‌كس بايد كه به هر جفايى از تو برنگردد . ملكى را وزيرى بود . وقتى او را از خواب غفلت بيدارى آمد . از آن ملك بگريخت . او را طلب كرد بيافت و پيش خود بر پاى كرد و گفت : چرا گريختى ؟ گفت : زيرا كه خداوندى را به از تو يافتم [ خشم گرفت گفت : بهتر از من كيست ؟ گفت تو مرا بهتر بودى كه تا تو نخوردى مرا ندادى من خداوندى يافتم ] كه مرا خوراند و خود نخورد ؛ و تو تا نخفتى مرا خواب نبودى . خداوندى يافتم كه مرا بخوابند و خود نخسبد . و چون من گناهى كردمى مرا به تو شفيعان بايستى آوردن تا تو عفو كردىاى . من خداوند ترا بيافتم