ايشان را صوفى از بهر صوف پوشيدن خوانند . خبر است از پيغمبر عليه السلام : من لبس الصوف رق قلبه . و صوف پوشيدن اين طايفه به قديم در نه بر اين وصف بود كه امروز مىپوشند . و مرقع نيز همچنين . جامه چنان پوشيدندى كه تن را به وى تنعم نيفتادى .
تا روزى جعفر صادق را ديدند رضى الله عنه خزى گرانمايه پوشيده . گفتند : يا بن رسول الله ليس هذا من زى اهل بيتك . دست آنكس بگرفت و به آستين اندر كشيد . در زير پلاسى داشت كه دست او را بخليد . پس گفت : هذا للخلق و ذاك للحق . اين خز براى خلق پوشيدهام و آن پلاس براى حق .
و در حكايات حسين منصور چنين آوردهاند كه [ 33 الف ] در آن وقت كه در حال ارادت بود خويشتن را چنان رياضت مىكرد كه خستبانهاى پوشيده داشت ، و بيست سال بيرون نكرده بود . روزى به ستم از او بيرون كردند . در او شپش يافتند . بسنجيدند . از او يكى نيمدانگ سنگ بيامد . ايشان نفس را چنين قهر كردهاند تا او را زير مراد حق توانستند آوردن . از بهر آنكه ايشان خداىپرست بودند نه نفسپرست .
قوله : « و اما من نسبهم الى الصفة و الصوف فانه عبر عن ظاهر احوالهم و ذلك انهم قوم قد تركوا الدنيا فخرجوا عن الاوطان و هجروا الاخدان و ساحوا فى البلاد و اجاعوا الاكباد و اعروا الاجساد » . اما آنكس كه ايشان را به صفه و صوف منسوب كرد عبارت از ظاهر احوال ايشان كرد ، [ از بهر آنكه ايشان ] گروهى بودند كه از وطنهاى خويش بيرون شدند و از دوستان ببريدند ، و در شهرها سياحت كردند و جگر خود را تشنه و گرسنه داشتند ، و تن خويش را برهنه داشتند و دنيا را به جاى گذاشتن . معنى آن است كه از دنيا بيرون رفتند لكن با دنيا صحبت نكردند . تا در دنيا بودند بىدنيا بودند ، از بهر آنكه پيغمبر عليه السلام گفت : ما يصنع ابن آدم بالدنيا فى حلالها حساب و فى حرامها عذاب . دنيا كسى را بايد كه به دو تفاخر و تكاثر جويد . اين طايفه گروهىاند كه ذل را بر عز اختيار كردهاند .
ظاهر حالشان به نزديك خلق اين است ، و ايشان از همه اغنيا غنىتر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٦