تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
طاقت عبارت است ، اگر كمال آنچه سر بيند به مشاهدت به بيان و عبارت پديد آيد ، مستمعان در سماع هلاك شوند . تا بعضى از بزرگان چنين گفته‌اند مثل عبارت چون قى است . آنچه از غذا طبع را بشايد با طبع قرار گيرد ، و آنچه غذا را نشايد قذف كند . آنچه از مشاهدت نيز سر را بشايد با سر قرار كند ، و آنچه سر را نشايد عبارت گردد . اگر كمال غذا با طبع صحبت نكند طبيعت ويران گردد و هلاك شود . اگر نيز كمال مشاهدت با سر صحبت نكند . چه همه عبارت گردد ، سر ويران شود و هلاك گردد . و نيكوتر از اين مثال آن است كه مثل مشاهدت سر مثل سوختن آتش است . اصل آتش مشاهدت است و زبانه زدن او چو جوشش اشتياق است . خدره‌هاى او اشارت است و دود او عبارت است . چون آتش قوى باشد هم خود را سوزد و هم اغيار را . و چون ضعيف گردد بر غير قدرت ندارد ، از خود تعدى نكند . و چون قوى باشد هم خود را سوزد و هم اغيار را به حرارت بسوزد و به ضيا بنمايد . يكى از او نمايش بردارد و يكى از او سوزش بردارد . نمايش عام را است و سوزش خاص را ، آنكه نمايش بردارد به صفات خويش قايم است و آنكه سوزش بردارد از صفات خويش فانى است . سوخته را صفت نبود . هرچه را سوختند جوهرى ديگر گردد جز آن جوهر كه پيش از سوختن است . آمديم به زبانهء آتش . گفتيم زبانهء آتش غليان شوق است . هرچند آتش قوىتر زبانهء او صعب‌تر . از سرها سر است كه ضياى آتش وى بيش از ساحت صدر را نور ندهد . چون چراغى كه بيش از خانه روشن نكند . و از سرها سر است كه عالمى را روشن كند چون آتش حريق . و از سرها سر است كه زبانهء او از عرش بگذرد . لكن ببايد دانستن كه قوت ضياى زبانهء آتش به مقدار بلا حرقت جوهر باشد . آنكه نظاره‌اى بود ضيا بيند [ 30 ب ] و از سوختن خبر ندارد . آمديم به وصف خدرهء آتش كه بزند . آن خدره كه بزند چون سوخته را بيند هم آنگه بگيرد . سوخته را بوى آتش بسنده باشد ، و ناسوخته را آتش قوى بايد تا بسوزد . آمديم به دود ، كه دود عبارت است . از دود فايده‌اى حاصل نيايد جز دانستن كه ازآنجاكه دود