در كتاب ما بايد كه او را به خداى تعالى فقرى بود صادق تا راه يابد كه به كتاب خواندن و تعلم كردن بىصدق افتقار به حق تعالى راه نيابد . بل چون فقر صادق گردد بىكتاب و بىتعلم خود راه يابد . از بهر آنكه خداى تعالى گفت :
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ .
هر كسى را صفت خويش نيكوتر . چون صفت حق غنا است هركه به غير اين وصف داند كافر است . چون صفت بندگى فقر است هركه خود را به غير اين صفت بيند ضال است . هركه چنان داند كه يك ساعت يا يك نفس يا يك لحظه يا يك خطرة يا نيز كم از اين از حق تعالى بىنياز است ، او هنوز ايمان نياورده است . چون صحت ايمان افتقار باشد ، هرچند بنده خويشتن را به فقر موصوفتر داند نزديكتر شود .
قوله : « بعد ان تصفحت كتب الحذاق فيه و تتبعت حكايات المتحققين له بعد العشرة لهم و السؤال عنهم » . گفت اين كتاب را از پس اين تصنيف كردم كه كتابهاى استادان را نيكو نگه كردم و حكايتهاى ايشان را تتبع كردم و با ايشان عشرت كردم و از ايشان سؤال پرسيدم . معنى اين سخن آن است كه اعتقاد ايشان از كتابهاى ايشان برداشتم كه هركسى اعتقاد خويش در كتبها پديد كند . چون اعتقاد ايشان بدانستم تتبع حكايات كردم تا رموز و اشارات ايشان فهم كردم كه رموز و اشارات در حكايات پديد آيد . و با ايشان عشرت كردم تا خلق آموختم . كه اخلاق در عشرت پيران مهذب گردد . هرچند پير رايضتر مريدانش پاكيزهتر و اخلاقشان صافىتر . و سياست و رياضت پيران مريدان را از كمال شفقت باشد كه نخواهند كه بر مريدان ايشان عيبى پديد آيد ، تا ايشان به شفقت ناكردن متهم نگردند و حق صحبت گزارده باشند . و سؤال كردن براى حل اشكال بايد كه تا مريد بر سؤال كردن حريص نباشد اشكالهاش گشاده نگردد .
اينك اين چهار فصل بر اين چهار ترتيب است كه ياد كرديم : اعتقاد از كتب برداشتن ، و اشارات در حكايات جستن ، و خلق در عشرت راست كردن ، و اشكالها به سؤال به جاى آوردن . تا اين هر چهار جمع نگردد نام تصوف را اهل نگردد . اين خود جستن نام را است ، تا