داشتند پنهان كردند ، و اين مذهب را پيش كسى حقيقتى نيافتند ، از بهر آنكه به اهلان راه نيافت و با نااهلان حقيقت نديد . طبعها از اين مذهب گريزان گشت و دلها او را منكر گشت . و هركه ايشان را ديد از ايشان بگريخت . و گفتند اين مذهب را اصل نيست و اين طريق را حقيقت نيست . اگر حقيقتستى بر مدعيان بر نشان پيدا استى .
روزى شبلى رحمة الله عليه خبر يافت كه جايى مردى بزرگ هست . به زيارت او رفت . چون او را از دور بديد برگشت و گفت :
ليس من دواب الاصطبل . اسب آخرى نيست . معنى اين سخن آن است كه اسبى كه بر ران داغ ملك ندارد بر آخر ملك نبندند . پس ستورى كه او را داغ ملك نيست ستورگاه ملك را نشايد ، كسى كه او را داغ حقيقت نبود حق را كى شايد ؟ !
و ابو يزيد را رحمه الله خبر دادند كه جايى مردى بزرگ است .
قصد زيارت او كرد و دوماهه راه برفت . چون بدان مرد رسيد او را يافت بانگ نماز مىگفت . بسرفيد و خيو برآورد و بينداخت .
ابو يزيد هم از آنجا بازگشت . تا به بسطام نيامد كس با او سخن نيارست گفتن . چون به بسطام رسيد او را گفتند راهى بدين دورى برفتى ، چرا آن مرد را ناديده بازگشتى ؟ گفت : آنچه مرا بايست ديدم . بىادب است و بىادبان را با حق تعالى صحبت نبود . اگر اين مقدار بىادبى نزديك بزرگان قطع صحبت بار مىآرد ، آن كس را كه به همه عمر يك ادب به جاى نياورده است طمع كردن به صحبت وى محال است .
قوله : « فذهب العلم و اهله و البيان و فعله » . اين علم برفت و اهل اين علم با اين علم برفتند . و بيان اين مذهب و كار كردن بدين مذهب از ميان برخاست . يعنى چون آن كسان كه اهل حقيقت بودند پنهان گشتند و آنچه داشتند پنهان كردند ، و آن كسان كه خويشتن را بدين مذهب موصوف كردند حقيقت نداشتند خلق بيش از اين مذهب جايى نشان نيافتند . مذهب مندرس گشت و از دل خلق يكبارگى برخاست . و آن كسان كه اهل بودند از ميانه برفتند و علم
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: محمد روشن
ص١١١