تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
و چون شبلى رضى الله عنه اين سخن را بر سر عام آشكارا كرد استاد وى جنيد رضى الله عنه او را ملامت كرد و دعاى بد كرد و گفت : يا ابا بكر نحن حبرنا هذا العلم تحبيرا ثم تكلمنا به فى السراديب فجئت انت فافشيته على رءوس الخلائق لا بارك الله فيك . و اگر بزرگان روا داشتندى آشكارا كردن سر پيش نااهلان ، اين عتاب را و دعاى بد را فايده نبودى . شبلى جواب داد جنيد را رضى الله عنهما گفت : انا اقول و انا اسمع فهل فى الدارين غيرى . گفت : گوينده منم و شنونده منم ، اندر دو جهان خود جز من [ 28 ب ] كيست ؟ اين سخن را دو معنى باشد يكى آنكه شبلى را وقت غلبه كرده بود و مشغول خويش گشته بود ، در غلبات وقت خويش آنچه مىگفت خويشتن را مىگفت و خود سماع مىكرد ، و مراد او خلق نبود خلق به طفيل او سماع مىكردند . ديگر معنى آن است كه مگر شبلى از صفات خويش فانى گشته بود و مجرد گشته از مراد و اختيار خويش ، و قايم گشته بود به صفات حق ، تا حق بر او مىراند آنچه مىراند . زبان شبلى آلت بود و راننده حق ، و شبلى خود فانى . و او را از راندن خود خبر نبود . و آنچه حق بر زبان او مىراند خلق را خبر نه . اشارت هم آنجا كرد و گفت : من نه منم من ويم . يعنى به صفات خويش قايم نه‌ام به صفات او قايمم . گوينده هم او است و شنونده هم او . ملامت بر من چرا است ؟ ! شيخ رضى الله عنه گفت روزى عبد الرحمن داودى مرا گفت : اى پسر ، هرگه كه ترا در سر چيزى پديد آيد كه اگر از آن وقت نفس زنى خلق در بلا افتند و تو در راحت ، آن نفس را فروخور و بر خلق شفقت كن تا خلق در راحت باشند و تو در بلا . و نيز روزى مرا گفت : اى پسر ، نگر اين علم ترا زيان نگردد چنان كه مرا گشته است كه فلاح از تو برخيزد و در دو جهان بدبخت گردى . پس پنهان داشتن بزرگان اين سر را معنى اين است . و چون حسين منصور را رحمه الله بكشتند ، بر آن وجه كه ياد كنيم ان شاء الله ، شبلى گفت : من به سر گور او رفتم . همه شب نماز كردم . چون سحرگاه گشت مناجات كردم و گفتم : الهى ، اين بنده‌اى